سيد محمد باقر برقعى
3571
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مرا گرفت ز خود ساخت مست و واله خويش * ببين چه جاذبهاى در نگاه گيرا داشت به خوارىاش منگر كانكه گشت خاك رهت * به سر هواى تو و در دل آرزوها داشت خزان دل شد و بگذشت همچو برق آن عهد * كه ابر لطف تو اين باغ را مصفّا داشت مجال ديدنت ار تنگتر نمىشد ، دل * چه غم ز كاهش اين عمر محنتافزا داشت ز بىنيازى خود دارم امتحانها ، ليك * چه سود پنجهء شوق تو مشت من واداشت سرى به « ناصر » بيدل بزن كه در همه عمر * غم تو در دل و عشق تو در سراپا داشت مرور زمان تو چه دارويى اى مرور زمان * كه ز دل رنج و دردها ببرى غم دل مىبرى و سيلآسا * كوه اندوه را ، ز جا ببرى گلهها ، شكوهها ، كدورتها * رفتهرفته ز ياد ما ببرى لذّت عيشهاى زودگذر * رنج آلام ديرپا ببرى اعتدال قد رسا گيرى * جذبهء روى دلربا ببرى نيروى چشم تيزبين گاهى * رمق جان با صفا ببرى تاب رفتن ز پاى راهنورد * زور دست گرهگشا ببرى ز دل انديشههاى دورودراز * ز سر پرهوس ، هوا ببرى آبروى بهار و رونق باغ * رنگ و بوى گل و گيا ببرى ذلّت و تيرهروزى ضعفا * حشمت و جاه اقويا ببرى مجرمان را گنه بپوشانى * اثر لغزش و خطا ببرى نزد قاضى به گاه دادرسى * ارزش حق محض را ببرى حادثات پر از هياهو را * ز نظر بىسروصدا ببرى ز تو هر تازهاى شود كهنه * كهنه را رونق و بها ببرى مرگ ياران كنى تو سهل وز دل * ياد از ديده رفتهها ببرى در قفاى تو عالميست روان * عالمى در قفا كجا ببرى با همه قدرتت نيارستى * غم ديرينهء مرا ببرى يعنى از خاطر فسردهء من * ياد آن يار بىوفا ببرى