سيد محمد باقر برقعى

3884

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

هنوزم از دل‌افسرده مىتراود آه * چراغ مرده و دودش در انجمن باقيست مكن شتاب به خاموش كردنم اى باد * هنوز شمع مرا تاب سوختن باقيست به دشت خاطره همزاد روح مجنونم * كه در تنم تب آواره زيستن باقيست به ياد آن لب شيرين سرود اندوهم * حكايتيست كه از عشق كوه‌كن باقيست اگرچه زندگىام لحظه‌لحظه مردن بود * هنوز وحشتم از مرگ خويشتن باقيست چو اشك گرچه « وفايى » فتاد از چشمت * هنوز نقش تو در اشك چشم من باقيست بادهء تلخ زندگى با غم ايّام هماغوشم كرد * بخت بدبين كه اجل نيز فراموشم كرد دست تقدير چنان هستىام از هم پاشيد * كه دلم مرد و در اين سوك سيه‌پوشم كرد كارم از باده و ميخانه گذشت اى غم عشق * بادهء تلخ تو نازم كه چه مدهوشم كرد گل نازى كه به خون جگرش پروردم * با نسيمى به سفر رفت و فراموشم كرد آن درختم كه بهار آمد و از بخت سياه * جاى گل ، برق بلا ، دست در آغوشم كرد آنكه در جام لبش مستى صد ميكده بود * رفت و از خون دل خويش قدح‌نوشم كرد عالمى در طرب از نغمه شيرينم بود * زهر اندوه تو اى عمر چه خاموشم كرد دشمن جان « وفايى » شد و رفت آنكه شبى * قصّهء عشق و وفا زمزمه در گوشم كرد ذوق دربه‌درى به ذوق بِدَر مىروم ز خانهء خويش * ز بس‌كه بىتو غريبم در آشيانهء خويش چو بلبلى كه كند ترك آشيانهء خويش * به ناله مىروم از آستان خانهء خويش چه سرنوشت غريبيست اينكه در همه عمر * به كام خويش نبينى دمى زمانهء خويش چه تلخ خاطره‌ها دارم از دوروزهء عمر * خدا كند كه زيادم رود فسانهء خويش كجا رود به كه روى آورد كسى كه چو من * درون سايهء غم گم كند نشانهء خويش غم فراق عزيزانِ رفته چون كوهيست * ببين چه باد غمى مىكشم به شانهء خويش ز سوز سينه من مرغ شب شود خاموش * اگر به خلوت شب سر كنم ترانهء خويش نصيب باد سحر شد چه زود آن گل ناز * كه آب دادمش از گريهء شبانهء خويش « وفايى » از همه ياران دگر نمانده كسى * به گوش باد بخوانم مگر فسانهء خويش