سيد محمد باقر برقعى

3867

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چشم شيرگير هست تا كيفيّتى در ساز شعر * از لب انديشه بشنو راز شعر اى دل دردآشنا همراه باش * سينه‌اى دارم پر از آواز شعر عشق ، آتش مىزند در جان من * من ، در آتش مىنشانم ساز شعر مىشكستم ، از حضور سنگ غم * گر نمىشد جان من دمساز شعر سيلىِ نيلِ بناگوشِ ستم * موج‌خيز شكوه توفان‌تازِ شعر گرم كرد آغوش جانم را « غزل » * مىتپد دل از نسيم ناز شعر آرشىها كرد با « تازى » و « ترك » * بازوى بىباك تيرانداز شعر پاسدار بيشهء انديشه است * چشمهاى شيرگير باز شعر كركسان را جاى عرض حال نيست * گر برآيد ز آشيان ، شهباز شعر نيست با زنگار و رنگم الفتى * هُرم آهم آينه‌پرداز شعر خاك‌گير نام و نان دون‌همّتيست * كن قلم ، بال‌وپر پرواز شعر تن چه گويد ، بىدل‌وجان اى سه‌تار * شور خاموش است بىشهناز شعر آب آتش‌سوز داغ عشق شد * نغمه‌هاى حافظ شيراز شعر كيستى در شهر استادان « وفا » * كودك انديشه در آغاز شعر غبار نفس سربرآورد به عشقِ خُم مى ، تاك از خاك * تا ز تلخ آتشِ آبم بكند پاك از خاك دل ديوانه به آب آتشِ مىسوز ، كه نيست * غير بيداد ستم ، حاصل ادراك از خاك من زمينى نِيَم ، اى شيخ ، ازل پيوندم * شعلهء خواستنم برد بر افلاك از خاك در كوير عطش درد چه باكى ز سراب * پنجهء چشمه گريبان زده تا چاك از خاك روز را ، شب مكن ، اى خصم ز توفان ستم * چشم بيداردلان را نبود باك از خاك كوه انديشه‌ام از درد فروريخت و نيست * جز غبار نفس سوخته ، پژواك از خاك آبِ پيشانى من ، نانِ زمين‌خواران شد * كه نبردم ثمرى ، جز خس خاشاك از خاك تن ، ز رگبار به رقص آمد و سر بر سر دار * پر كشيدم سوى افلاك طربناك از خاك پاى جان تا شود از بند تعلّق آزاد * خانه بر دوش به همّت كند امساك از خاك نشئه مى ، سركه ، خماريست ، خراباتى را * سر برآورد ، به عشقِ خُمِ مى ، تاك از خاك