سيد محمد باقر برقعى
3860
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خواهى اگر دلا به ره اهل حق روى * شو پيرو علىّ ولى از سر يقين رو غوطه زن به بحر ولايش ز روى صدق * وانگه مقام خويش تو بر اوج عرش بين و اصل چو قطره باش به درياى عشق او * شايد فنا شدن به ره دوست اينچنين هركس به خلق گفت بد ما به او بگو * فارغ « وزيرى » است ز پندار آن و اين به هواى رخ دوست ياد باد آنكه گهى ياد ز ما مىكردى * درد دلباختهء خويش دوا مىكردى بيدلان را ز ره جور نمىجستى ، دل * عهد مىبستى اگر ، سخت وفا مىكردى ياد باد آنكه به يك بوسه ز نوشينلب خويش * درد ما چاره ، دل از غصّه رها مىكردى ياد باد آنكه به بزم از سر شوق و مستى * نغمه سرداده دو صد شور به پا مىكردى ريخته زلف پريشان به بر و دوش از ناز * اهل دلبستهء آن زلف دوتا مىكردى اى كه بودت سر درمان دل سوختگان * بهر يك بوسه چرا چونوچرا مىكردى دوش مىگفت « وزيرى » به هواى رخ دوست * ياد باد آنكه گهى ياد ز ما مىكردى شراب محبّت تا وصف حق ز پير دل آگه شنيدهايم * نقد غمش ز جملهء عالم گزيدهايم تا عشق او به جان و دلم كرد آشيان * از محنت زمانه به مهرش رهيدهايم با پشت چون كمان به هزاران اميد و بيم * بار غم گران جدايى كشيدهايم ما را دگر به ياد كجا هست ، التفات * كز ساغرش شراب محبّت چشيدهايم سر مىدهيم در ره او ، ور كند جفا * بر جان خويش جور و جفايش خريدهايم جان دادهايم در ره آن سرو بوستان * تا روى او به محفل عشّاق ديدهايم ما را به غير نيست « وزيرى » نياز از آنك * خوش در جوار رحمت او آرميدهايم پيران دلآگاه به راه عشق خوبان تا زدم گام * ز كف دادم قرار و صبر و آرام به جامم ريخت ساقى دُردى عشق * شدم شهره به كوى آن نكونام زدم بر حلقهء زلفش شبى دست * ز من شد رنجه آن سرو دلارام