سيد محمد باقر برقعى

3858

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

انديشهء فردا رفتى از چشمم و دل محو تماشاست هنوز * عكس روى تو در اين آينه پيداست هنوز هركه در سينه دلى داشت به دلدارى داد * دل نفرين‌شدهء ماست كه تنهاست هنوز در دلم عشق تو چون شمع ، به خلوتگه راز * در سرم شور تو چون باده به ميناست هنوز گرچه امروز من آيينهء فرداى من است * دل ديوانه در انديشهء فرداست هنوز عشق آمد به دل و شور قيامت برخاست * زندگى طى شد و اين معركه برپاست هنوز لب فروبسته‌ام از شرم و زبان نگهم * پيش چشمان سخنگوى تو گوياست هنوز مرغ شكسته‌بال هرگز كسى به روز من ناتوان مباد * مانند من فسرده‌دلى در جهان مباد بس رنج ديده‌ام ز دل مهربان خويش * يا رب دلى دگر به جهان مهربان مباد گر شد خزان بهار من از دورىات چه باك ؟ * اى گل تو را بهار جوانى خزان مباد هركس كه مىرود ، نهد از خود نشانه‌اى * از من بجز فسانهء عشقت نشان مباد سوزد اگر چو شمع زبانم ز سوز عشق * حرفى به غير عشق مرا بر زبان مباد خوش آشيانه‌ايست براى وفا دلم * جز برق عشق ، آفت اين آشيان مباد آرزوى دام چون مه يك‌شبه جور تو دوتا كرد مرا * عاقبت عشق تو انگشت‌نما كرد مرا بىغمى بر دل من درد دل‌آزارى بود * غم عشق تو بنازم كه دوا كرد مرا عاقبت حسرت آن گيسوى مشك‌افشانت * دربه‌در يكسره چون باد صبا كرد مرا زندگى در نظرم تنگ‌تر از زندان كرد * آنكه از دام تو اى دوست رها كرد مرا دارم امّيد كه از راحت دل دور شود * آنكه ، اى راحت دل از تو جدا كرد مرا همچو زلفت دلش اى كاش پريشان مىشد * كه پريشان‌تر از آن زلف دوتا كرد مرا