سيد محمد باقر برقعى

3854

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چشم پروين به راه من ماند * آسمانم به ديده بنشاند برق‌آسا ز جمله بگريزم * تا به برق نگاهت آميزم نيمهء شب كه رفته‌اى در خواب * تابم از روزن تو چون مهتاب مىزنم در رخ درخشانت * بوسه بر سايه‌هاى مژگانت چون شود صبح با ترانهء باد * كه برآرد ز بلبلان فرياد من و آن حلقه‌هاى گيسويت * خوش برقصيم بر سر و رويت * * گر شوم ژالهء سحرگاهان * كه بود چون ستاره‌اى تابان صبحدم راه بوستان گيرم * در ميان گلى مكان گيرم چون تو دستى به او دراز كنى * كه لبش را به بوسه باز كنى بَرىاش به ناز سوى لبت * غلطم از برگ گل به روى لبت بر لبت چون يكى حباب شوم * بوسم آن را ز شوق و آب شوم آتش حسرت آتش دل ، پرتو افشاند ز سيمايم چو شمع * راز خود را از كه پوشم ، من كه رسوايم چو شمع در تن تب‌دار من هر ذرّه‌اى از سوز عشق * قطرهء اشكى شد و غلطيد در پايم چو شمع زين همه آتش كه تب سوزد سراپاى مرا * صبحدم جز اشك سودى نيست در جانم چو شمع خود به تاريكى نشينم گرچه از روشن‌دلى * بزم آتش همنشينان را بيارايم چو شمع در جهان عشق ، بىدردى نشان مردن است * زين سبب از سوختن يك‌دم نياسايم چو شمع تا تو اى خورشيد دولت روى پوشيدى ز من * آب شد در آتش حسرت سراپايم چو شمع