سيد محمد باقر برقعى

3847

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سنگ طعنه با دوستان خويش دم از جنگ مىزنى * بر آبگينهء دل ما سنگ مىزنى از غمزه مىكشى به نفس زنده مىكنى * اعجاز مىنمايى و نيرنگ مىزنى گه صيد جان به عشوهء جانكاه مىكنى * گه راه دل به زمزمهء چنگ مىزنى بگشاى تكمه‌هاى قباى حرير چند * چو غنچه‌ام گره به دل تنگ مىزنى بس كن ره مخالف و در اصفهان گراى * چون چنگ چرخ چند يك آهنگ مىزنى ناصح دم از نصيحت دلدادگان ببند * با دشمنان نام ، دم از ننگ مىزنى مشكن به سنگ طعنه دل ما به هوش باش * كاين سنگ را به شيشهء فرهنگ مىزنى اى شاهد هزار زبان دوروى چند * ناخن به تار طرّهء يكرنگ مىزنى يك‌دم ز دسترنج و غم آسوده شو « وحيد » * تا چند دم ز دانش و فرهنگ مىزنى كوى تو ما را به سر كوى تو بود ار گذرى بود * بر چهرهء دلجوى تو بود از نظرى بود بر چهرهء عشّاق شب وصل گشودند * گر باغ جنان را به جهان باز درى بود ابروى چو شمشير تو ديد و سپر افكند * خورشيد كه از حسن به دستش سپرى بود بىفايده ديديم زر و سيم جهان را * جز آنچه نثار قدم سيمبرى بود اندر كمر سيمبران دست كمر كرد * آنكو به كفش سيمى و در كيسه زرى بود بسيار دعاى سحر و درد شبانگاه * خواندند و شنيديم و نديديم اثرى بود تنها نه منم بىخبر از پردهء اسرار * زين به خبرى بود اگر باخبرى بود در منزل مقصود چرا راه نبردند * سرمنزلى ار هست و اگر راهبرى بود افسوس كه جز بىثمرى نيست « وحيدا » * ما را اگر از كشته و آتش ثمرى بود