سيد محمد باقر برقعى

3844

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

عضو بيمار ياد دارم سخنى نغز و خردمند نيوش * از حكيمى هنرآموز و هدايت آيين كه زمين است يكى پيكر و بر اين پيكر * عضوهاى متناسب همه اقطار زمين بستگانند به هم يكسره اعضاى بدن * اين يك آسايش و آن باشد و آن راحت اين معده را دندان دندانه‌شكن و كارگزار * بر بدن معده غذاپرور و مطبوخ گزين دستيارى پاى از سر كند و سر از دست * پايمردى چشم از پا كند و پا ز جبين دست بيرون كشدش گر بخلد در پا خار * مژه دورش كند ار خست ز خس روشن‌بين * * اگر از كالبدى عضوى گردد بيمار * كالبد را به سلامت نتوان خواند قرين درد از اين عضو بدان عضو همى رخنه كند * حال بيمار بر اين گفته گواهيست متين قلب از معده شود فاسد و از قلب جگر * لال از گوش زبان ، گوش ز مغز آفت چين كار گيتى را بايست چنين كرد قياس * باطل و پوچ شمرد هرچه قياس است جز اين تا يكى خانه‌خراب است جهان است خراب * تا يكى ملك اسير است اسير است زمين تا ز قيمومت نام است و نشان ز استعمار * سقط از آبادى و عمران جهان است چنين آن زمان گيتى آباد و بشر آزاد است * كه شود آزاد از بندگى ژاپن ، چين لرد را دست شود كوتاه از غارت هند * امپراطورى از تخت شود تخته‌نشين يك وطن گردد و يك‌خانه همه تودهء خاك * آدميزاد يكى دوده و اندر يك دين تا چنين نيست جهان است ز بنياد خراب * خلق در جنگ و جدل ، خاك به خون است عجين به كار باش به كار باش كه چون آدمى ز كار افتاد * كسى ز دوست و دشمن بر او نگهبان نيست من از كشيدن دندان خود گرفتم پند * تو نيزش از بن دندان شنو كه هذيان نيست حقوق خدمت ديرين و دوستى كهن * به گردن كسى از كس به قدر دندان نيست چو سودمند و به كار است در رگ و ريشه * مكان اوست كه بر لعل كانى امكان نيست ولى ز كار گر افتد به سختىاش بكنند * كه ترك دوست ديرينه كار آسان نيست به روزگار خوشى دوستان فراوانند * اگرچه دوست اگر هست بس فراوان نيست به روز سختى و بدبختى ار بيابى دوست * نثار پاى كفَش جان كه همسرش جان نيست