سيد محمد باقر برقعى

3840

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به مژده‌اى خبر از شوق ، جان برافشانم * همين‌قدر كه تو گاهى ز من خبر گيرى ببوس آن لب نوش‌آفرين او ، « وجدى » * كه زندگانى جاويد را ز سر گيرى وادى طلب چه شد كه موسم گل باغ را صفايى نيست * بساز مرغ چمن شورى و نوايى نيست از آن ز شيوهء بيگانه خورده‌ايم فريب * كه راه و رسم تو را باهم آشنايى نيست چرا ز غير بگيرم سراغ كوى تو را * از آنكه يك سر مو بين ما جدايى نيست مبند دل به جهان زان كه خانه در ره سيل * كسى نساخت كز آن سست‌تر بنايى نيست چو ريختى به زمين خون بىگنه ، هشدار * كه تير آه ستمديدگان هوايى نيست به جستجوى تو در وادى طلب « وجدى » * چنان گذشت كه از او نشان پايى نيست نگاه او خواهى اگر به چشم تو افتد نگاه او * بايد به چشم سرمه كنى خاك راه او چشمى به حسن پرده‌نشين وى آشناست * كالودهء گناه نباشد نگاه او چشم طمع من از لب او بسته‌ام ، ولى * فرياد مىزند دهن بوسه‌خواه او جاى شراب كوثرم از جام عشق داد * عمرى بود كه مستم از اين اشتباه او جز لاله كيست شاهد خونين در اين چمن * تا داغ سينه‌سوز تو باشد گواه او گر خوشه‌چين ز خرمن تو حاصلى نبرد * ايمن مباش از شرر برق آه او « وجدى » به عذر توبه لبش را گشوده ليك * لبريز آرزوست ، دل پرگناه او فال حافظ مراد مىطلبم از تو اى لسان الغيب * مگر كه مشكل من حل كنى به آسانى تو را به پير خرابات مىدهم سوگند * كه آشكار كنى رازهاى پنهانى بگو چگونه شد اين كشور بهشت‌آيين * به دست آتش بيگانه دوزخ ثانى چرا ز سيرت اسلام راستين بر جاى * نمانده هيچ مگر صورت مسلمانى جواب داد كه غمگين مباش و دل خوش دار * كه اهرمن نتوان دم زد از سليمانى !