سيد محمد باقر برقعى
3566
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شمع محفل يكدم گمان مبر ز خيال تو غافلم * بنشستم ار خموش ، خدا داند و دلم هر روز اشكِ ديده بود نُقل مجلسم * هر شب شرار سينه بود شمع محفلم گر جان ندادم از غم هجرت مرا ببخش * بد كردهام ولى به بد خويش قائلم مايل به وصل گل نبود هيچ بلبلى * اندازهاى كه من به وصال تو مايلم در حبس غم نمود و ز چشمم گرفت خواب * از آن شبى كه گشت خيالت موكّلم ازبسكه من به وادى عشقت گريستم * سيلاب اشكِ ديده ، نشانيده در گِلم صد شكر « ناصرا » به دبستان عشق او * در اوّلين كلاس من اوّل محصّلم داروى درد عشق داروى درد عشق بجز جام باده نيست * اى شيخ ! رو ترش مكن اين حرف ساده نيست از روى شوق بر دوجهان پشتپا زدن * جز كار عاشقانِ دل از دست داده نيست ماتم ز حكم شاه طبيعت كه هر وزير * بر اسب شد سوار به ياد پياده نيست از پا بيفتد آنكه در اين راه هولناك * در فكر دستگيرى از پا فتاده نيست هرگز به شاهراه سعادت نمىرسد * آن ملّتى كه صاحب عزم و اراده نيست « ناصر » ! غلام همّت طبعم كه در سخن * چون من كسى به خطّهء دار العباده نيست چند بيتى از يك غزل گر دهد خبّاز نان و ور دهد قصّاب گوشت * نيست سالمتر مرا چيزى ز نان و آبگوشت گر به كوهستان بپروارد رعيّت گوسفند * كى به شهرستان خورد بىخونِ دل ، ارباب ، گوشت با مقاماتى كه مىباشد پلو را نزد خلق * نيست لذّت در پلو گر نيست روى قاب ، گوشت آخر آن ماه مىگشتند اوّل مجتهد * هفتهاى يكبار مىخوردند اگر طلّاب گوشت