سيد محمد باقر برقعى
3832
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كو عزلتى راحت رسان ، دور از محيط اين خسان * تا وارهد گوش و زبان ، زين قيلها و قالها كو مهدى بىضنّتى ، كآرد به جانم رحمتى * برهانَدَم بىمنّتى ، از چنگ اين دجّالها كو ارشميدس كز ميان ، برخيزد و بندد ميان * برگيرد اين بار گران ، از پشت اين حمّالها بر عقل گردد متّكى ، اهرم كند حسّ ذكى * چيره شود از زيركى ، بر جبر اين اثقالها تا چند در اين كشمكش ، چون مرغ بسمل در طپش * گاه صعود است و پرش ، زى كشور آمالها رخت از محيط مردگان ، بندم به شهر زندگان * چون اختران تابندگان ، چون گوهران سيّالها هر صبحدم در كويشان بندم نظر بر رويشان * كز مطلع ابرويشان مسعود گردد فالها صبر است داروى اين فلج ، كالصّبر مفتاح الفرج * زان روى من لج و لج ، گفتند در امثالها گوهر آدمى خنك ، آن دل كه نباشد پى آزار كسى * بار بر دل ننهد گر نبرد بار كسى رشك يكسو نهد و پاكدلى پيشه كند * نشود سرد دل از گرمى بازار كسى آنكه را خنده به گفتار و به كردار رواست * چه زند خنده به گفتار و به كردار كسى دل كه هست آينهء غيب خدا ، عيب بود * كه شود آينهء عيب كس و عار كسى عيب خود بنگر و بر عيب كسان خرده مگير * كه حساب از تو نپرسند ز رفتار كسى گوهر آدمى انديشهء وى باشد و بس * جز بدان پى نتوان برد به مقدار كسى گوهر خويش بپرداز ز زنگار هوس * زنگ بر وى مهل از درهم و دينار كسى گرنه در اندك و بسيار كسانت طمعيست * چند گويى سخن از اندك و بسيار كسى جهد كن تا نفزايى گره از بىخردى * چون به دانش نگشايى گره از كار كسى