سيد محمد باقر برقعى
3815
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بسازم يا بسوزم جاى آن دارد كه در پاى تو سرتاپا بسوزم * جان و سر بر كف نهم شيدا و بىپروا بسوزم شمع گردم ، شعله گردم ، آه گردم ، نور گردم * ذرّه گردم ، مهر گردم ، عشق گردم تا بسوزم لالهگون خواهم كنار آن گل رعنا برويم * خارسان در پاى آن سرو سهى بالا بسوزم آتشين طبعم مدان كز مهر گيرم روشنايى * باش كز دمسردى ايّام ، چون حربا بسوزم روح اگر تلطيف گردد ، بيمى از دوزخ نماند * گر به آيين وفا يا مذهب بودا بسوزم روزگار هجر خواهم دامن صحرا بگيرم * ز آتش دل چون شقايق در دل صحرا بسوزم سوخت گر بالوپرم با شاهباز آرزوها * خواهم اندر قوت حق در عالم معنى بسوزم ماندهام سرگشته « و اصل » در وصال روى جانان * بايد اندر آتش هجران ، بسازم يا بسوزم ناكامى گزيدم به عهد جوانى نگارى * نگارى دلارا و سيمينعذارى سمنپيكرى ، لعبتى ، مهجبينى * بتى ، شوخچشمى ، فسونكار ، يارى به صورت چو ماهى ، به قامت چو سروى * به رفتن چو كبكى ، به گفتن هزارى به رفتار چون آهوى سرگرانى * به گفتار چون بلبل بىقرارى دو چشمش چو دو فتنهانگيز رهزن * كه باشند پيوسته فكر شكارى دو ابروش دو خادم ماجراجو * براى دو چشمانش خدمتگزارى دلارا بتى فتنهء جان دوران * بلاى جهان فتنهء روزگارى نديدهست چشم زمانه چو رويش * بدين حسن ، خوبى ، چنين شرمدارى غرض مهر او را به دل برگزيدم * بدانسان كه آيد ز هر دوستدارى شب و روز از هجر رويش نخفتم * كه عاشق نبيند دم سازگارى به هر كوى و برزن به راهش فتادم * شدم خاك راهش به هر رهگذارى بپاشيدم اندر گذارش سرشكى * مبادا نشيند به رويش غبارى كز آن شربت خوشگوار وصالش * شوم بهرهمند و شود روزگارى كه با من بسازد به لطف و محبّت * نشينم كنارش به بوس و كنارى بگيرم به رغم رقيبان به شادى * ز لعل لبش بوسهء آبدارى