سيد محمد باقر برقعى

3804

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اشك حسرت منم كز سينه آهى مىكشم وقت سحرگاهى * منم كز ديده اشكى مىفشانم بر سر راهى چو شب روزم سيه گرديده از آشفته‌گيسويى * كه ما را نيست جز حال پريشان يار دلخواهى ز حال دل چه مىپرسى كه جان خسته‌ام دارد * چو لاله سرخ‌روييها و در دل داغ جانكاهى بيابانيست وحشتزا و من تنها در آن حيران * نه ما را رهنمايى نى نشانى در گذرگاهى چه‌ام من كورسويى در شب تاريك اين وادى * كه همچون شمع ريزم اشك حسرت تا سحرگاهى خروشانم اگر چون موج در آغوش اين دريا * گريزانم به هر سو تا كه سوى او برم راهى نجستم هرچه گشتم با چراغ عقل همدردى * نگفتم « واجد » از ديوانگى حرفى به آگاهى آهنگ غم بيا و چهرهء گل در چمن تماشا كن * به باغ جلوه سرو سمن تماشا كن در اين بهار كه از غصّه غنچه خاموش است * خزان عمر گل نسترن تماشا كن نماند پرچم گل در كف سياه بهار * هجوم خار به بزم چمن تماشا كن به شاخسار ، شكوهى شكوفه‌ها را نيست * دريده گل به عزا پيرهن تماشا كن بنفشه است سرافكنده بلبل است خموش * به باغ جنبش زاغ و زغن تماشا كن چه شد كه فتنه برانگيخت عشوهء شيرين * به زخم تيشه سر كوه‌كن تماشا كن حكايتيست در اين داغ سينه‌سوز بيا * به دشت لالهء خونين‌كفن تماشا كن هزار فتنه در آيين روزگار ببين * شرار آه دل مرد و زن تماشا كن در اين ترانه كه آهنگ غم نواخوان است * سرود « واجد » و سوز سخن تماشا كن