سيد محمد باقر برقعى

3793

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

يك قورى بزرگ ترك برده زير سه‌پايه ، آبكش مطبخ يك لامپاى فربه از ورشو يك بطرى شكستهء خيس از نفت اين چيزها - نه بيش و نه كم - مانده‌ست از عمه‌ام ، كه دوش ز دنيا رفت امسال . . . امسال بيا هم‌سفر چلچلگان شو بگريز از اين سردى دامان دمنها تا توشهء راه است تو را سكّهء مهتاب پروا مكن از راه دراز و تن تنها ! از باد كه آوارهء راه است مپرهيز وز سايهء هر ابر به تندى متكان بال با صبحدم از لانه برون آى و سفر كن تاريكى دنياى مرا بشكن ، امسال امسال ، پرى ! هم‌سفر چلچلگان شو يك‌چند در اين خلوت هم‌لانهء من باش چون چلچلگان رخت از اين شهر كشيدند غم نيست ، بمان ، جغد به ويرانهء من باش !