سيد محمد باقر برقعى

3561

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از مهر وىام بود به سر سايهء دولت * تا اختر من نورى و بختم هنرى داشت زان كوى نبودش به جنان هم سر پرواز * آن روز كه مرغ دل من بال‌وپرى داشت خود هر شب من روز فروزان دگر بود * تا پرتو ماهى و فروغ سحرى داشت ناگاه مرا خرمن هستى به دمى سوخت * از آتش تفريق كه سوزان شررى داشت جان خسته شد از ناوك خونريز جدايى * و افكند دل‌خسته ز صبر ار سپرى داشت چون باد خزان برگ و برش ريخت غم هجر * اين بود اگرم نخل محبّت ثمرى داشت « ناصح » چو برفت از برِ من آن بت بىمهر * دل در پى او چشم بصيرت‌نگرى داشت طالع ناساز دل شبى آرام از وصل دلارامى نيافت * با طرب صبحى نديد و بىتعب شامى نيافت دردمند بينوا كز خانمان افتاد دور * در همه اقطار گيتى جاى آرامى نيافت آشيان گم كرد و مرغ دل چو از كويت پريد * هر طرف شد در هواى دانه جز دامى نيافت گردش چشمت ز ما برگشت چون برگشت بخت * مىپرست آخر نصيب از گردش جامى نيافت چون بميرم من به خاكم گريه سر كن كاين غريب * از جهان حظّى نبرد از وصل ما كامى نيافت شهد گشت از طالع ناساز در كامم شرنگ * زان لب شيرين دلم جز تلخ دشنامى نيافت سالها رفتيم و در پيچ‌وخم يك منزلم * عمر در آغاز ره شد صرف و انجامى نيافت اين چه استغناست يا رب كز لب شيرين دوست * عاشق مسكين به جاى بوسه پيغامى نيافت بر سر كويت ز خيل عاشقان هنگامه بود * و اندر آن هنگامه « ناصح » وقت و هنگامى نيافت