سيد محمد باقر برقعى
3766
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اين گوهر به خون شده غلطان حسين توست * وين كشتى شكسته ز طوفان ، حسين توست اين يوسفى كه بر تن خود كرده پيرهن * از تار زلفهاى پريشان ، حسين توست اين از غبار تيرهء هامون نهفته او * در پرده آفتاب درخشان ، حسين توست اين خضر تشنهكام كه سرچشمهء حيات * بدرود كرده با لب عطشان ، حسين توست اين پيكرى كه كرده نسيمش كفن به بر * از پرنيان ريگ بيابان ، حسين توست اين لالهء شكفته كه زهرا ز داغ او * چون گل نموده چاك گريبان ، حسين توست اين شمع كشته از اثر تندباد جور * كش بىچراغ مانده شبستان ، حسين توست اين شاهباز اوج سعادت كه كرده باز * شهپر بهسوى عرش ز پيكان ، حسين تست آنگه ز جور دور فلك با دل غمين * رو در بقيع كرد كه اى مام بىقرين اى در غم تو ارض و سما خون گريسته * ماهى در آب و وحش به هامون گريسته وى روز و شب به ياد لبت چشم روزگار * نيل و فرات و دجله و جيحون گريسته از تابش سرت به سنان چشم آفتاب * اشك شفق به دامن گردون گريسته در آسمان ز دود خيام عفاف تو * چشم مسيح اشك جگرگون گريسته با درد اشتياق تو در وادى جنون * ليلى بهانه كرده و مجنون گريسته تنها نه چشم دوست به حال تو اشكبار * خنجر به دست قاتل تو خون گريسته آدم پى عزاى تو از روضهء بهشت * خرگاه درد و غمزده بيرون گريسته گر از ازل تو را سر اين داستان نبود * اندر جهان ز آدم و حوّا نشان نبود كاى خفته خوش به بستر خون ديده باز كن * احوال ما ببين و سپس خواب ناز كن اى وارث سرير امامت به پاى خيز * بر كشتگان بىكفن خود نماز كن طفلان خود به ورطهء بحر بلا نگر * دستى به دستگيرى ايشان دراز كن سيرم ز زندگانى دنيا يكى مرا * لب بر گلو رسان و ز جان بىنياز كن برخيز صبح شام شد اى مير كاروان * ما را سوار بر شتر بىجهاز كن يا دست ما بگير و از اين دشت پرهراس * بار دگر روانه بهسوى حجاز كن بس چشمهسار ديده پر از خون ناب كرد * بر چرخ كجمدار به زارى خطاب كرد