سيد محمد باقر برقعى

3763

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ساقىنامه بيا ساقى اى محرم راز من * حريف كهن عهد دمساز من از آن آتشين بادهء لعل‌گون * كه از رشك سازد دل لعل خون به من ده كه از خود خلاصم دهد * گذر بر سر بزم خاصم دهد بيا ساقى اى مرهم درد من * وفاگستر و نازپروردِ من ده آن مى كه مرهم نهد درد را * كند آتشين گونهء زرد را بده تا كنم چارهء درد خويش * كنم آتشين گونهء زرد خويش بيا ساقى اى جان فداى تنت * بود تا به كى سرگران با مَنَت از آن مى كه هوش از سر آرد به در * بده تا كشم يك‌دو رطل دگر مگر گيرم از عقل بيگانگى * شوم ايمن از دشمن خانگى ز زندان تن پاى بيرون نهم * چو ديوانگان سر به هامون نهم بيا ساقى آن آب آتش‌وشم * كه ناخورده از بوى او سرخوشم به من ده كه با سردى روزگار * نمىبينم آب دگر سازگار بيا ساقى آن كهنه اكسير را * كه ذوق جوانى دهد پير را به من ده كه چرخم ز جان سير كرد * به دور جوانى مرا پير كرد بيا ساقى آن آب ديرينه سال * كه دهقان وِرا پرورَد در سفال بيار و سفال دل آيينه كن * فرا يادم از عهد ديرينه كن مظهر آيات گيرم اندر دل پردرد هزاران غم از اوست * داورى پيش كه آرم ؟ كه همه عالم از اوست شادى خاطر او باده ز ما يكسان است * دل اگر غم‌زده از دوست و گر خرّم از اوست خون بده جاى مى كهنه مرا اى ساقى * شادى آنكه غمى تازه مرا هردم از اوست زلف مشكين تو را كوتهى عمر مباد * گرچه زخم دل آشفتهء ما درهم از اوست