سيد محمد باقر برقعى

3750

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مردم آزاده آزاده را فزون‌تر از آن رنج نيست كو * بيند خلاف حقّ و نيارد كه دم زند آيد هزار گفتهء باطل به گوش او * او را زبان آن نه كه لا و نعم زند نه طاقتى كه بار صبورى كشد به دوش * نه قدرتى كه پنجه بر اهل ستم زند خونش به هر دقيقه به جوش آيد از غضب * خواهد ز سوز سينه جهانى به هم زند مرگ از براى مردم آزاده بهتر است * صد بار از آنكه دورهء باطل قدم زند همرنگ چون نمىشود او با محيط خويش * آن به كه خيمه سوى ديار عدم زند شعر كهنه و نو من منكر آن كهنه‌پرستم كه همه عمر * در نظم سخن جز ره تقليد نپويد گاه از بت چين گويد و گاه از مه نخشب * گه كام دل از خَلُّخ و فرخار بجويد * * گاهى ز حرم گويد و گه دير و كليسا * گاه از بت و ميخانه دو صد قصّه سرايد گه دم زند از شيخ و گه از زاهد و مفتى * گه پير مغان را به بزرگى بستايد * * گاهى سخن از جام جم و سدّ سكندر * گاهى سخن از خضر و گه از آب حياتش و آن چشمه كه ره برد بدان خضر و سكندر * سرگشته و حيرت‌زده شد در ظلماتش * * گاهى سخن از سبحه و سجّاده و زاهد * گاهى سخن از صوفى و از كشف و كرامات گاهى سخن از مطرب و از بادهء صافى * گاهى ز خرابات و گهى پير خرابات * * منصور صفت گاه كند عزم سرِ دار * مستانه ازآن‌روى زند لاف انا الحق گه دم ز تجرّد زند و ترك تعلّق * گه فانى فى الحق شود و و اصل مطلق * * ديوانه شود گاه و خورد سنگ ز طفلان * گه بر در معشوق چو سگ پارس نمايد گاهى عسس اندر جلو و شحنه به دنبال * بر دوش سبو از در ميخانه درآيد * *