سيد محمد باقر برقعى
3747
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ستاره تر شد از مهتاب و خشكيد * يخ فرياد من شد آب و خشكيد پس از مرگ من اين افسانه گويند : * گلى روييد در مرداب و خشكيد * * * اگر گوش فلك كر كردهام من * چه سازم . . ياد دلبر كردهام من گل عشقى كه در باغ دلم بود ، * به دست خويش ، پرپر كردهام من * * * اگر بودم قلم ، سر مىكشيدم * بر آن سر ، چشم دلبر مىكشيدم به زلفش مىنهادم دستهگل ، * به گوشش حلقهء زر مىكشيدم * * * نه از افسون هستى شاد بودم * نه يكدم از غمش آزاد بودم ازاينپس گوشهاى تنها نشينم * كه من تنهاى مادرزاد بودم سرودخوان مرد سرودخوان ! اينسان ترانهگوى و خوشآواز و پايكوب با گام پرطنين و گرانسنگ و استوار آهنگ سرزمين كه دارى در اين غروب ؟ اينك كه شام مىرسد از راه پرغبار . . . ! * مرد سرودخوان هرگز نگفت پاسخ و ، در راه خويش رفت . . با چشم خستهاى كه بهسوى ستاره داشت تا مرز سرزمين طلايى به پيش رفت !