سيد محمد باقر برقعى
3722
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ور كشد دامنم از دست درم پردهء شرم * گيرمش تنگ و نسازم ز لب خويش جداش زان كه آن چهره افروخته و چشم سياه * گرنه بهر دل ما بهر چه آراست خداش ليك چون باز به خويش آيم و در خود نگرم * گويم اى خسته چه خوش بوسه زدى بر لبهاش اين تويى بهر خود آراسته كاخى ز خيال * ديده بگشاى كه از خويش ربودت سوداش كيستى تا كه در آغوش كشى پيكر او * بيخودى گويى از آن لعل لب هوشرُباش سر فروبر به گريبان غم و ديده ببند * تا مگر دل شود آرام تو را با رؤياش آغوش تو خرمن گل ديدم آغوش توام آمد به ياد * از لب ساغر ، لب نوش توام آمد به ياد در فروغ ماه ديدم سايهء بيدى بر آب * سايهء موى تو بر دوش توام آمد به ياد غوطهزن تا در ميان آب شد قوى سپيد * شانههاى پرنيانپوش توام آمد به ياد آب مىشد شبنمى بر برگهاى لالهاى * لالهء لبهاى مى نوش توام آمد به ياد تا هلال ماه ديدم بر پرند آسمان * حلقهء مو بر بناگوش توام آمد به ياد در ميان باغ تا كى شد به هر سو چنگزن * تازه جو طبع سبك جوش توام آمد به ياد در بهاران لانهء آشفتهاى ديدم به باغ * عهد از خاطر فراموش توام آمد به ياد در ميان خرمن گل بال زد پروانهاى * سر نهادنها در آغوش توام آمد به ياد