سيد محمد باقر برقعى
3719
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آخرين لبخند مزن خنده كان چهرهء تابناك * پر از چين شود چون دهان وا كنى همه چين پيرى بود هوش دار * مبادا كه راز آشكارا كنى * * فريبا بود ، گرچه لبخند تو * ولى چين پيرى خوشايند نيست بسى شيوه دارى در آيين ناز * كه ديگر نيازى به لبخند نيست * * لبى بينم اكنون و زيبا لبى * ولى آن لبان هوسريز كو همان است آن چشم زيبا كه بود * ولى آن نگاه دلانگيز كو * * دريغا كه ديگر ز رخسار تو * فروغ جوانى نباشد پديد تو را گرچه باشد هراس * ولى ديده بگشا كه پيرى رسيد * * ز پيرى تو را گرچه باشد هراس * ولى راه ديگر جز اين راه نيست گريزى نباشد ، به هر در مزن ! * كه اين سرنوشت است و دلخواه نيست پل تجريش هنگام غروب است و هويداست دماوند * وز برف تو گويى كه به تن كرده كژاغند گلگون شده از پرتو خورشيد جهانتاب * چونان كه ز آزرم و حيا چهرهء دلبند بس اختر تابان به سپهر آمد و گويى * گردون به پرند سيه الماس پراكند آهسته و آرام برآمد ز افق ماه * با دلبرى و ناز چو دوشيزه پُرفند پنهان كند از ابر گهى روى و دگربار * بر چهره عشّاق زند بوسه و لبخند آرام و نوازشگر جان در بر مهتاب * باد خنكى مىوزد از جانب دربند تجريش بود شامگهان كعبهء عشّاق * زان جانبِ او دلبر و دلداده شتابند از هر طرف آيند شبانگاه و تو گويى * آهنگ بخارا زند استاد سمرقند هنگام شب ار كس گذرد بر پل تجريش * انگشت به دندان گزد از صنع خداوند بس طرّهء مشكين كه بود دستخوش باد * بس دل كه به زنجير بتان آمده در بند