سيد محمد باقر برقعى
3710
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در قلمرو وحشت غروب بود ، غروبى غريب وحشتناك * زمين چو ديدهء من ، آرزوى باران داشت غروب بود و زنى مرده ، در اطاقم بود * كه ، كشته بودمش ، امّا هنوز هم جان داشت * * صداى باد مىآمد ، صداى زارى باد * صداى همهمهء برگهاى تاريكى كسى به زمزمه در من ، مرا به خود مىخواند * كه دور بود ز من ، با تمام نزديكى * * در آن شب ، آن شب قطبى ، شبى كه او مىمرد * نبودى آه . . . ببينى ، چه وحشتآور بود نبودى آه . . . ببينى كه هرچه مىديدم * جنازه بود كه در خون و خون شناور بود * * صداى باد مىآمد ، صداى زارى باد * صداى روح ، صدايى چو ريزش مهتاب صداى رنگ مىآمد ، « بنفش ، سرخ ، سياه » * صداى « پرت شدن » « نعره » و « سقوط در آب » * * در آن شب ، آن شب قطبى ، تمام شب در خود * كنار پنجره ، آرام گريه مىكردم چه دردناك ! چو مىكشتمش ، به پا مىخاست * اگر دوباره نمىكشتمش ، چه مىكردم ؟ ! پير ما مىگذشت از سر بازار سحرخيزان دوش * پير خورشيد گران ، شبشكن آينهپوش من ز هنگامهء قامت چه بگويم ، مىبرد * پير ما مژدهء صد صبح قيامت بر دوش گفتم اى معنى جان طرف طراز سخنت * باز كن گوشهء حرفى به من راز نيوش نفسى خرج صفا كرد و تو را ديد چو نور * عرق آيهء گل از سخن عطرفروش پدرت راتبهء صبح نخستين مىخورد * اى پسر دلق ميان زركش ازرق تو مپوش آتش سفسطه اندر جگر جام مزن * يعنى از فرط غم سوختگان باده منوش مهر لعل لب آن بت به لبت تا كى و چند * چند چون غنچه چراغت خورد آتش خاموش ديده را قاعدهء فهم طبيعت آموز * خواهى ار فهم كنى معنى پيغام سروش نشنوى شيون افتادن مهتاب در آب * تا چو ياس از در و ديوار نياويزى گوش به دو زلف تو كه از تاب خيالش گاهى * مىرود معنى ابيات بلندم از هوش