سيد محمد باقر برقعى
3708
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
« بر در ميخانهء عشق اى ملك تسبيحگوى * كاندر آنجا طينت آدم مخمّر مىكنند » حافظ صاحبنظران حيرانند ستارهام سحرى ز آسمان به جام افتاد * كه خيز ! گردش ما هم تو را به كام افتاد فروغ آتش زرتشت ابتدا فرمود * شرار سينهء داود در كلام افتاد از آسمان قيامت گريخت خورشيدى * مرا در آينهء ذكر صبح و شام افتاد دلم مراتب رقّت چنان به جاى آورد * كه نقش روى تو از خاطرم به جام افتاد نماز صبحدم سرخ شد ز شرم حضور * كه تاب ذوق نياورد و ناتمام افتاد من اهل مستى و رندى نبودم اى افسوس * بگشت اختر و اين قرعهام به نام افتاد حديث عشق نفهميد و خلط مبحث كرد * فضول خاص كردى دفعةً ز عام افتاد نه از حكايت خالى به نكتهاى پى برد * نه از ملاحظهاى دانهاى به دام افتاد نه مست گشت و نهاش شحنه گوشمالى داد * بزرگوار نجيبى كه نرم و رام افتاد به جرم فهم كش سر به زير آب نكرد * غريق رحمت حق باد ! نابكام افتاد شنيدهام به ره غزنه عارفى بنواخت * به گوش كودن پيرى كه خوشلگام افتاد به جهل ماندى و ز اهل خرد كسيت نگفت * كه چون حلال شد اين و آن چرا حرام افتاد صبا پيام غريبيست اين ولى برسانش * گرت گذار به آن رند آشنام افتاد خلاصهء سخن عشق را كسى نشناخت * جز آن حريف كه در عاشقى تمام افتاد خفته به ناز خفته و آشفته زلف زيبايش * فتاده پرتو سيمين مه ، به سيمايش غمى نهاده به زانوى ديدگانش سر * كه داده رنگ تمنّا به چشم زيبايش شكسته پاى نگاهش درون ديدهء ما * فروغ عالم بالا گرفته بالايش نوشته بر پر شبرنگ باده گيسويش * مكيده شير ز پستان ماه ، لبهايش شكسته ساقهء مهتاب روى بازويش * چو ياس تشنه ، كبودى گرفته سيمايش گريز نيست مرا ز آفتاب طلعت او * چو سايه مىكنم از هر درى تماشايش اگر مرا چو شراب سحر بنوشد ماه * چكم ز ديدهء خورشيد باز در پايش