سيد محمد باقر برقعى

3552

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در ره دوست گر نثار آرى * غير جانى نثار نتوان كرد بر در بارگاه حضرت عشق * به تكبّر گذار نتوان كرد جز به دريوزگى و فقر و فنا * قصد آن شهريار نتوان كرد بيدارم مكن اى همدم و همراز من ! از خواب بيدارم مكن * بگذر از آن راز نهان ، تفتيش اسرارم مكن نرد محبّت باختم ، رايات عشق افراختم * پروانه‌سان بگداختم ، زين بيش آزارم مكن تا عقل در سر داشتم ، دل در رهت بگماشتم * در بىهُشى عيبم مجو ، اى دوست هشيارم مكن ظاهر بُدم ، باطن شدم ، مشرك بُدم ، مؤمن شدم * دل خالى از اغيار شد ، سرگرم اغيارم مكن از من مكن جانا گله ، يك‌دم فزون كن حوصله * زان صددله شد يكدله ، دور از بر يارم مكن مشتاق ديدارت منم ، سرلوح اسرارت منم * از جان خريدارت منم ، سرگرد بازارم مكن اى عشق خوش سوداى من ! اى مونس شبهاى من * پوشيده به غوغاى من ، رسوا سر دارم مكن لب خامش و دل در سخن ، گويد به تو احوال من * كاى نور چشم انجمن ، دل چون شب تارم مكن وصلت مرا حيران كند ، هجر تو سرگردان كند * خاشاك قهر خويش را ، بر چشم خون‌بارم مكن