سيد محمد باقر برقعى
3693
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
دست از صومعه و مسجد و منبر شستم * غم دل را به يكى جام مداوا كردم خرقهء زهد و ريا از تن افكندم دور * متّصل قطرهء ناچيز به دريا كردم اندر آنجا دگر از ما و منى بحث نبود * راز پنهان به بر دوست هويدا كردم دوست در خانهء دربسته ز اغيار تهى * پيش او طرح حديث دل شيدا كردم غم دل گفتم و از ديده روان كردم اشك * نرم چون موم دل آن بت ترسا كردم ناله كردم به « نوا » بر سر كويش شب و روز * خويش را در همه جا واله و رسوا كردم آتش آه عمرى به هجر روى چو ماه تو سوختيم * در آرزوى نيمنگاه تو سوختيم گر ساختيم با غم درد تو ساختيم * ور سوختيم چشمبهراه تو سوختيم جز عاشقى به دهر گناهى نداشتيم * سنگيندلى تو ما به گناه تو سوختيم دادى به باد ، سنبل زلف سياه و ما * دل در كمند زلف سياه تو سوختيم ديگر « نوا » مكش ز دل سرد آه گرم * زيراكه ما به آتش آه تو سوختيم بلاى عشق عشق شد باعث بدنامى و رسوايى من * كرد خونينجگرم اين سر سودايى من داد بر باد جنون دفتر دانايى من * شهر پر شد همه از قصّهء شيدايى من عاقبت دربهدرم كرد هوسبازى او * دين و دل از كف من رفت ز غمّازى او چون من از عشق كسى دربهدر و واله نشد * همدمش روز و شبان آه و غم و ناله نشد گل رخسارهاش از اشك پر از ژاله نشد * همچو من در غم او داغ به دل لاله نشد به خدا اين دلم از دست جفايش خون شد * گشت خونابه و از ديدهء من بيرون شد كردهاى خانهخرابم چه بلايى اى عشق * سوختى در تب و ماتم چه بلايى اى عشق از تو خون شد مى نابم چه بلايى اى عشق * زهر كردى خور و خوابم چه بلايى اى عشق تا مرا از سروسامان به وطن ياد آمد * دلم از جور تو اى عشق به فرياد آمد