سيد محمد باقر برقعى
3681
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
پروانه سوخت آخر و كارش تمام شد * كارى بدون عشق به پايان نمىرسد تقدير هرچه هست تو همّت بلنددار * دستى كه كوته است به دامان نمىرسد تنها به خواستن نرسد كس به كوى دوست * هر تشنهاى به چشمهء حيوان نمىرسد فرياد مىزنند « نگارنده » اهل فضل * امّا به گوش مردم نادان نمىرسد شرح حال اشكم به ياد روى تو چون ريخت روى گل * هم شرح حال من شد و هم آبروى گل هرجا كه هست بلبل شوريدهاى چو من * دارد هماره با دل خود گفتگوى گل مانند عاشقى كه ز خود بىخبر شود * در دامن گل است و كند آرزوى گل هنگام وصل ، بلبل شيدا چه مىكند * بيچاره جز نگاه به روى نكوى گل در پيشگاه گل نبود جاى هر گياه * جز آنكه آشنا شده باشد به خوى گل آن را كه همچو خار مغيلان ستيزهخوست * راهش نمىدهند حريفان به كوى گل اى دل ز جاى خيز كه مانند عندليب * بايد كنيم در دل شب جستجوى گل در پشت اين خرابه « نگارنده » گلشنيست * پيداست از نسيم سحرگاه و بوى گل طوفان عشق خواست از پروانه ديشب ، عاشقى ايراد گيرد * گفتمش طفلى نشايد خرده بر استاد گيرد گرچه بىپرواست ، امّا از همين استاد بايد * تازهكار عشق كمكم سوختن را ياد گيريد بايد از ره تا رسد هر عاشقى از پا درآيد * بلكه جانان دست او را چون ز پا افتاد گيرد جز دل آواره كاندر كوى تو مأوا گرفته * هيچ صيدى را نديدم انس با صيّاد گيرد اى « نگارنده » دل از طوفان عشق ايمن نباشد * خرمن ، آتش در ميان رعد و برق و باد گيرد