سيد محمد باقر برقعى
3677
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
از شوق نفهميد دل ما كه چه گفتى ؟ * آن لحظه كه روى سخنت جانب ما بود آشوب جهان بود دو ابروى كمندت * وان چشم ، كه پيوسته بلا بود و بلا بود صد درد به دل بود ز بيم شب هجران * وان ديدن روى تو بر آن درد دوا بود با آنهمه شبهاى فراق تو كه ديديم * كى در دل ما وحشتى از روز جزا بود ؟ او را به پشيزى نشمرديم نگارا * آن عمر كه دور از تو به سر رفت و خطا بود بنويس « نكيسا » كه در آن شام دلانگيز * او بود و طرب بود و جهان غرق صفا بود مُهرِ بوسه از بوسه بزن مُهر ، لبِ سوختهام را * در شعله بنه جان غم اندوختهام را كيفيت چشم تو غريب است و گرنه * مىبردم از آن كوى ، دلِ سوختهام را از شكوه پُرم پيش رقيبان بدانديش * اى دوست مكن باز ، لب دوختهام را در منظر اين عاشق افسرده چه خندى ؟ * آتش چه زنى سينهء افروختهام را ! در مكتب عشق تو همان خوانده الف را * قامت بنما طفل نوآموختهام را در راه تو شد خرج ، گهرهاى سرشكم * كردى تو تلف اينهمه اندوختهام را يكبار دگر گر بنهى پاى در اين دل * وقف تو كنم خانهء نفروختهام را مىگفت « نكيسا » اگر از راه رسيدى * از بوسه بزن مُهر ، لب سوختهام را غنچهدهنها اى با تو فراموش شده قول و سخنها * مدهوش به پيش لب تو غنچهدهنها بلبل ز سرشاخ به خاك افتد و ميرد * پا را بگذارى تو اگر سوى چمنها هرچند بُوَد باعثِ آشوب ، نگاهت * من كشتهء آن زلفم و آن چين و شكنها دانند كه ديدند تو را از سر حسرت * هرجا كه بُوَد غرقه به خون رخت و كفنها شيريندهنان پيش تو كى لب بگشايند ؟ * نازند به خود پيش تو كى لاله بدنها ؟ رفتند هزاران همه زين گلشن ويران * پر شد دگر اين باغ چو از زاغ و زغنها ازبسكه هوا غرق سموم است در اين شهر * بر خويش بلرزند گل و سرو و سمنها اى مايهء اميد چو رفتى تو از اين ملك * رفتهست صفا يكسره از دشت و دمنها مىگفت « نكيسا » كه تويى خسرو خوبان * خاموش به پيش لب تو نوش دهنها