سيد محمد باقر برقعى

3670

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اگرچه بود پدر نيكخوى و نرم و ليك * فرارسيد اجل ، شد به عالم ديگر ببست رخت خود از اين جهان و من زين سوك * نه تاب ديدم در خويشتن نه خواب و نه خور گريستم پس از آن زارزار و كردم جمع * هرآنچه گشت فراهم از اين در و آن در به هر بها كه خريدند جمله را دادم * كه نه اميد به نفعم بد و نه بيم ضرر به احتياط ببردم به كار هر زر و سيم * كه تا بزايد از او همچو كودك از مادر ز هيچ در پى اندوختن نكردم بيم * پياز و شلغم خوردم به جاى شهد و شكر هرآنچه پستى و بىآبرويى هم بود * از آن دريغ نكردم ، بكن توان باور فريفتم همه‌كس را كه داشت با من كار * از او ربودم اگر تار موى بودى و پر چو تار آخر او در ربا برفت از دست * رهاش كردم تا خود از آنچه يابد بر هرآنچه موى ز سرها به دست من آمد * فروختم همه را با هزار گونه صور كه زير پنجهء مشّاطگان چو گيسويى * شوند تاج سر لعبتان سيمين‌بر كنون كه پير شدم جيب من تهى نبود * و گر ندارى باور به جيب من بنگر مرا چه باك كه مردم نگاه خشم‌آلود * به من كنند ز چشمى كه هست پر ز شرر چه غم كه كف به دهان آورند و گويندم * كه هست دزد فلان و ز دزدىاش مگذر گمانم آنكه به شوخى چنين سخن گويند * چو هست ارزش من پيش نزد هر سرور منى كه مرد جهان‌ديدهء خردمندم * به بانگ سيم و زر اين خلق را شوم رهبر شوم به سور و ضيافت بگسترم خوانى * ببين چگونه بگيرند دزد را در بر همه گرامى دارند و دوست خوانندش * به چشم خويشاوندى بر او كنند نظر به چشم زخمى بينى كه در بر ايشان * درستكارترم از همه نژاد بشر در اين چه گفتم آخر سخن چه دارى هان ! * چو گويى اينك آيا جز اين بود آخر ؟ راز سربسته سخن از عشق تو با باد صبا نتوان گفت * راز سربسته به هر بىسروپا نتوان گفت آنچه از موى پريشان تو ديديم به خواب * ماجراييست كه با باد صبا نتوان گفت ماجراى شب هجر تو نگوييم به تو * سخن از درد به اميد دوا نتوان گفت با كه گويم كه چها ديدم از آن چشم سياه * آنچه در عشق تو رفته‌ست به ما نتوان گفت آخر اى خوب بيا تا به تو گويم غم دل * داستان غم دل را همه جا نتوان گفت