سيد محمد باقر برقعى

3660

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

يكى منم كه به پاداش راستى اى چرخ * تو سرو قامتم از بار غم دوتا كردى رها مكن دلم از دام زلف خود اى يار * كنون كه دامنت از دست من رها كردى نبود شيوهء پيرى به دهر دل بازى * « نظام » را تو بدين كار آشنا كردى سرگذشت پيرى رسيد و فصل جوانى دگر گذشت * ديدى چگونه عمر دلا بىخبر گذشت ما را دگر چه چشم اميدى ز پيرى است * كز پيشمان جوانى با چشم تر گذشت گر بعد من كسى نكند هيچ ياد من * اين خواب و اين خيال نيرزد به سر گذشت اى غرقه باد كشتى عمرى كه روز و شب * در بحر آب ديده و خون جگر گذشت از دست ، كار من شد و جانم به لب رسيد * از پا من اوفتادم و آنم ز سر گذشت اى چرخ گوژپشت چه جبران كنى دگر * چون تير از كمان تو بيدادگر گذشت با سادگى بساز « نظاما » كه سهل‌تر * آن كس گذشت كز همه‌كس ساده‌تر گذشت كيفر به بلبل مىزد از سُخريّه لبخند * گلى مغرور دوران جوانى كه ز آغوش چمن ناگه ربودش * به سختى دست قهر آسمانى ميان آتش افكندش كه با خشم * كشد ز اندامش آب زندگانى شنيدم روى آتش اشكريزان * همىگفتى ز روى ناتوانى چنين باشد سزاى آنكه از جهل * كند در ماتم كس شادمانى من و دل تا چشم دل سپاه تو غارتگر دل است * جان بردن از ميانه بسى كار مشكل است تو در دل منى و من اين‌قدر از تو دور * يا رب چقدر فاصله بين من و دل است اى قبلهء مراد به ابروى تو قسم * هر طاعتى كه نيست به ياد تو باطل است سگ خواب و گله بىخبر و گرگ در كمين * چوپان ز حال اين رمه يكباره غافل است دشمن محيل و كارى و ما ساده و ضعيف * زين جنگ جز زيان دگر آيا چه حاصل است ؟ شهرى كه لاف عقل در آن مىزند « نظام » * ديوانه مىشود به خدا هركه عاقل است