سيد محمد باقر برقعى
3653
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خورشيد تيرهگون شد و مهتاب خون گرفت * بر من همان گذشت كه بر آسمان گذشت شادى و شعر و شور و شراب و شباب و شوق * رنگ محال بود و ز چشم گمان گذشت روزى به پير ميكده گفتم كه : « عمر چيست ؟ » * چشمى به روى هم زد و گفتا كه : « هان گذشت » گفتم كه « عشق چيست ؟ » تهى كرد جام و گفت : * « بر هركسى به شيوهاى اين داستان گذشت » هربار قاصدى ز ره آمد دلم تپيد * دردا خموش آمد و از آستان گذشت گريه بيا بيا ، كه چو ابر بهار گريه كنيم * به دامن سيه روزگار گريه كنيم به روز گريه بسى خنده كردهايم كه حال * به جاى خنده ، در اين شام تار ، گريه كنيم چه شهر غمزدهاى ، باز نيست ميكدهاى * براى محتسب اين ديار گريه كنيم ز دست خود به ستوه آمديم و اى افسوس * مجال نيست كه از دست يار گريه كنيم به كار عشق بيا مىكشيم و خنده زنيم * به جاى شعر بيا ، زار ، زار گريه كنيم شب درد چه دردناك شبى بود سكوت بود و جنون بود فضا برادهء آهن ستاره لكهء خون بود * غريبى از خم ره رفت صداى گامش غم . . . غم طنين به خلوت ره بست