سيد محمد باقر برقعى
3651
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
غزلى در شب به جرم آنكه شبى بزم غير روشن كرد * كفن ز اشك وز خونابه ، شمع بر تن كرد چنان خراب به ميخانهام كشاند غمت * كه كوزه دست به سر كوفت ، جام شيون كرد ز سينه ذرّهء آواره گرد غم نزدود * اگر به چشمهء خورشيد پاكدامن كرد ز تنگچشمى و نيش زبان كس مهراس * كه بند ، دست حوادث به پاى سوزن كرد چو خم ز سينه خروشيد و خشت بر سر كوفت * به كنج ميكده لولىوشى كه مسكن كرد در آستان خرابات خاك راه شدم * بسوزد اين دل غافل چهها كه با من كرد مادر مادر منشين چشم به ره بر گذر امشب * بر خانهء پرمهر تو زين بعد نيايم آسوده بيارام مكن فكر مرا هيچ * بر حلقهء اين خانه دگر پنجه نسايم * * با خواهر من حرف در اينباره مزن چون * او تازهجوان است و تحمّل نتواند با دايه بگو « نصرت » مهمان رفيق است * تا بستر من را سر ايوان نگشايد * * فانوس به درگاه مياويز عزيزم * تا دختر همسايه سر بام بخوابد چون عهد در اينباره نهاديم من و او * فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد * * پيراهن من را به در خانه بياويز * تا مردم اين شهر بدانند كه بودم جز راه عزيزان وطن ره نسپردم * جز نغمهء آزادى ، شعرى نسرودم * * اشعار مرا جمله به آن « شاعره » بسپار * هرچند كه كولى صفت از من برميدهست او پاك چو درياست ، تو ناپاك ندانش * « گرگ دهن آلوده و يوسف ندريدهست » * * بر گونهء او بوسه بزن عشق من او بود * يك لالهء وحشى بنشان بر سر مويش بارى ، اگر . . . . . . . . ! * او عشق من است ، آه . . مياور تو به رويش