سيد محمد باقر برقعى

2962

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گفتم كه ملك ما شود آباد از اين سپس * رشك اروپ گردد از سعى ما وطن بنگر كه چون شگفت بداده است امتحان * در علم و در لياقت ايرانى كهن دانى كه ما چنين ز چه واپس برفته‌ايم * در پيش چشم مردم دنيا ز مرد و زن زان رو كه ما نه خود به جهانيم مرد كار * نه مرد كار باز گزينيم ز انجمن خواهى ز مرد كار گهر بدهمت نشان * گر مرد كار را نتوانى شناختن آن است مرد كار كه گاه عمل چو كوه * نهراسد از دسيسه و ننديشد از فتن احكام قاهرانه براند به ملك ليك * با قلب همچو آينه و طينت حسن بگشايدى دهن به خلافش كس ار به كيد * با مشت آهنش فروكوبدى دهن نگذاردى به كار كس الّا كه مرد كار * نگماردى به هيچ فن الّا كه مرد فن گيرد ز دست بىهنران كارهاى ملك * جاى فرشتگان نگذارد به اهرمن تا بىهنر بداند كش نيستى بها * گيرد پى هنر اگرش بايدى ثمن بدهد سزاى رهزن و كذّاب تا به ملك * چندين فزون نگردد كذّاب و راهزن از چنگ رشوه دامن كشور كند رها * چونان كه گفته است خداوند ذو المنن حكّام با درايت و عادل كند گسيل * در ملك ، تا به ملك نيايد چنين شكن كشور سوى علوم و صنايع برد كشان * وين سوك‌خانه را به درآرد از اين حزن با عقل دوربين و تفكّر صلاح ملك * بشناسد و پديد كند مار از رسن داند كه غير نام نماند از او به جاى * زان پس كه گشت جانش با مرگ مقترن موقع‌شناس و عادل و قانون‌گذار و راد * بر دوست نيك‌بين و به بدخواه تيره‌ظن روشن كند سياست خود همچو آفتاب * با تيغ پيش عالم و با حرف پيش من هواى سخن خيال زلف تو دوشم چنان پريشان كرد * كه با زبان و قلم وصف و شرح نتوان كرد شدن به كوى تو با پاى عقل مشكل بود * نهاد پا به ميان عشق و كار آسان كرد شكسته حالى و رنگ من آشكار نمود * غمى كه دل به همه حال از تو پنهان كرد حديث هجر تو مىرفت و اشك ديدهء من * بيا ببين كه چها با كنار و دامان كرد به سير روضه و رضوان نياورد بيرون * كسى كه سر ز فراق تو در گريبان كرد اگر نداشت « كمالى » به سر هواى سخن * دوباره جذبهء حسن تواش سخن‌دان كرد