سيد محمد باقر برقعى

2953

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دام عشق دور از نرگست اى گل چه كنم باده به جام * كه حرام است مرا بىتو مى ناب مدام هم از شور و شر عشق رهايى خواهند * ما در انديشه كه چون باز درافتيم به دام آنچه بر ما گذرد جز غم رسوايى نيست * زان كه در بارگه عشق نه جا هست و نه نام مستم آن‌سان كه ندانم به سراپردهء وصل * لب پيمانه كدام است و لب يار كدام جامه چون غنچه به تن چاك كنم از سر شوق * گر نسيم سحر از سوى تو آرد پيغام خواستم بىتو شكيبا شوم اى مونس جان * چه كنم درد فراق تو ندارد فرجام شب هجران به وفاى تو بنازم اى غم * كه زمانى نكنى ترك دل بىآرام دگر از طعنهء دشمن چه كنى شكوه « كمال » * طشت رسوايى عشّاق درافتاد از بام سپاس مرا ز خاك گرفتيد و بال‌وپر داديد * به تخت نور نشانديد و زيب و فر داديد شراب مهر شما مست كرد و مدهوشم * ز جام لطف مرا نشأتى دگر داديد ز قطره قطرهء باران مهر ، اى ياران * خزان طبع رهى را بهار و بر داديد سواى لطف عميمى كه بود شامل من * مرا به قول و غزل تحفه از هنر داديد به واژه واژهء اشعار روح‌پرور خويش * چو بلبلان خوش‌آهنگ نغمه سر داديد مرا ز مهر ستوديد و با سخاوت طبع * ز گونه گونهء اشعار خود گهر داديد از آن قصايد غرّا و چامه‌هاى بلند * ز شرم و شوق مرا ديدگان تر داديد « كمال » را بستوديد با كرامت نفس * مس وجود مرا كيمياى زر داديد ز كام جان بزدوديد تلخى اندوه * چو شهد ، شادى شيرين‌تر از شكر داديد ز ميزبان و هنرمند و شاعر و استاد * به رهگذار محبّت مرا گذر داديد ز جان و دل بگزارم سپاستان ، زيرا * مرا ز راه كرم هديه بىشمر داديد به شعر و نغمه و گل ، با سخن به فيض حضور * نهال بىبر عمر مرا ثمر داديد سپاس ايزد منّان و جمع ياران را * كه در سراى عنايت مرا مقر داديد « كمال » را به كمال است شرم و شادى و شكر * كه گوش و ديده بدين شعر مختصر داديد