سيد محمد باقر برقعى

3493

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

عطوفت معرفت گنجينه‌اى شد * ره احساس و عقل از هم جدا كرد تو را با اين دو كيفيّت درآميخت * بدين معنا نگر با ما چه‌ها كرد ستايش را سزاوار كسى دان * كه راه معرفت بىانتها كرد وهم سحرگه از خم دل باده در سبو كردم * ز عقده‌هاى دلم با تو گفتگو كردم خطوط چهرهء تو يك به يك هويدا شد * جمال يار چو آيينه روبه‌رو كردم درون آينه دنياى ديگرى ديدم * وجود گمشدهء خويش جستجو كردم سپيدچهر تو در گيسوان شب گم شد * به ياد عطر تو يك شاخه ياس بو كردم نگاه سبز تو يادآور گلستان بود * بهار را چه صبورانه آرزو كردم سكوت چهرهء پاكت شكوه ايمان بود * به آفتاب رخت بغض در گلو كردم سپيده رخ بنمود و سحر به آخر شد * به آب چشمهء پاكىّ دل وضو كردم نماز عشق چو خواندم طلوع وحدت بود * به قبله رو بنمودم تهى سبو كردم تقديم به فرزندانم ره‌آورد فردا نونهالان اميد راهيان خورشيد چشم خود باز كنيد زندگى بس زيباست جوشش آغاز كنيد هرچه بينى معناست علم را توشه كنيد عمرمان بر فرداست خوب انديشه كنيد اين چراغ ره ماست