سيد محمد باقر برقعى
3482
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تويى چون ذرّه حق باشد چو خورشيد * ولى در ذرّه نورش را توان ديد هرآن گل را كه رنگ و بوى باشد * ز لطف و جلوهء آن روى باشد ز جام عشق حق بلبل بود مست * به مهر گل از آن گرديده پابست چو سازم كرده كوك آن نغمهپرداز * همىخوانم به شور عشق آواز اگر خود را شناسد آدميزاد * خدا را مىكند در هر نفس ياد بجز حق و حقيقت مىنگويد * طريقى جز طريق حق نجويد چو سعدى كم نصيحت گوى « سرور » * كجا ذرّه شود با خود برابر فردوسى « 1 » سروشى سحرگاهم آمد به گوش * كه جان و خرد زنده شد زان سروش سروشى چو باد صبا در بهار * چو در گوش عشّاق آواز يار چو زلفم بزد حلقه در گوش و گفت * حديثى كز آنم گل از گل شكفت كه هنگام ميلاد فردوسى است * كه پشت فلك بر درش قوسى است خداوند گفتار و مرد سخن * كز او تازه شد روزگار كهن حكيم سخنگوى با آفرين * سخنگو چه باشد سخنآفرين جهان را خرد دان و او را هنر * سخن را صدف دان و او را گهر سر سرفرازان دانشپژوه * كز او سرفراز است ايران گروه همهء نامه خسروان بار خواند * به شهنامه بس نامشان باز راند همان پادشاهان با فرّ و راى * كه زد خاك رهشان بر افلاك پاى چنينم به دست آمد اين داستان * به تاريخ از گفتهء باستان كه از عهد خرديش بودى شتاب * پى كسب دانش چو تشنه به آب بجز دانش او را نبد آرزوى * چو دانش فزايد به مرد آبروى پدر چون چنين ديدش از روزگار * برآورد و بردش به آموزگار قصور بهشتى به حورا سپرد * عطارد به ايوان جوزا سپرد شكر را به لبهاى خندان سپرد * سخن را به دست سخندان سپرد
--> ( 1 ) - اين شعر را در سال 1313 به مناسبت جشن هزاره فردوسى سروده است .