سيد محمد باقر برقعى
3470
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گريستم ديشب به ياد روى تو زيبا گريستم * هرجا كه بود ياد تو ، آنجا گريستم از چشمهء سرشك كه سرچشمهء غم است * بر دامنم چو پهنه دريا گريستم در اضطراب بودن فردا بدون تو * امروز هم به خاطر فردا گريستم در جمع دوستان به تو لبخند مىزدم * بيرون ز جمع رفتم و تنها گريستم از جور روزگار ستمكار نابكار * بر حال زار مردم دنيا گريستم شادم كه رهرو راه توام از آن * گويم به خود كه بى خود و بىجا گريستم زين رو كه خود « مهاجرم » و با تو همسفر * بس ناروا گريستم ، امّا گريستم بيداد چرخ گردون با رفتن جوانى در دل هوس نماندهست * دل پير گشت و او را ديگر نفس نماندهست رفتند كاروانها ، نرم و سبكتر از پر * در گوشهاى سنگين بانگ جرس نماندهست گلهاى شادمانى ، در گلشنى شتابند * در غمستان پيرى جز خار و خس نماندهست باد عدم وزيدهست بر گلستان هستى * جز نقش پاى ياران در پيش و پس نماندهست رفتند پادشاهان ، با بردگان ز يك در * در مجلس زمانه ، دزد و عسس نماندهست بيداد چرخ گردون زنجير عدل بشكست * در دادگاه گيتى يك دادرس نماندهست آزاد شو « مهاجر » از بند آب و دانه * خوش باد حال مرغى كاو در قفس نماندهست دولت بىزوال من دولت بىزوال دارم * من بخت خجسته فال دارم مى نوش ز بادهام كه طبعى * هم جارى و هم زلال دارم سرمست ز بادهء سكوتم * دلخسته ز قيل و قال دارم چون جام حباب نازكم دل * نازكتر از آن خيال دارم ساقى به كرشمهاى به من گفت * يك جرعه دگر مجال دارم صاحبنظران كه اهل حالند * دانند كه من چه حال دارم عمريست « مهاجرم » از آنكه * در سر هوس وصال دارم