سيد محمد باقر برقعى

3438

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به پاسخ زينبش سر بر قدم بود * كه اى عالم ز جودت گشته موجود تو آگاهى ز پنهان و پديدار * كه ما را نيست تقصيرى در اين كار چو مىكردى طلب يارى ز ياران * همه بوديم از غم اشك باران كه ناگه از درون گاهواره * علىّ اصغرت آن شيرخواره ز ناى حق به گوشش آمد آواز * چو مرغ از آشيان بنمود پرواز پى سر باختن خود را بياراست * به پاى مردى از گهواره برخاست به خويشش خواند شاه و روبرو شد * حبابى باز در دريا فروشد بديد از جام عشقش مست و مدهوش * گرفتش بهتر از جان اندر آغوش به صورت آب را كرد او بهانه * سوى كوى شهادت شد روانه همىمىكرد با معبود خود راز * كه اى آگه ز انجام و ز آغاز مرا باقى جز اين يكتا گهر نيست * كه جز سوداى تو هيچش به سر نيست ز تو هرگونه آيد جلوه و ناز * مرا باشد نياز و عجز دمساز وفا را تا به منزل رهسپارم * مگر باشد كه كام جان برآرم به چشمم جز فروغت جلوه‌گر نيست * ز هستى يك سر مويم خبر نيست ز اسماء و صفات و محو و اثبات * شدم وارسته چون شد جلوهء ذات تركت الخلق طرّا فى هواكا * و أيتمت العيال لكى اراكا چو وارد اندر آن دشت بلا شد * همه محو جمال كبريا شد برآورد از بغل آن شيرخواره * به عرش حق عيان شد گوشواره به دوش شاه اصغر شد نمايان * عطارد شد عيان با مهر تابان برآورد از دل پردرد فرياد * كه اى كافردلان تا چند بيداد من ار در زعمتان هستم گنهكار * نباشد كودكان را با گنهكار نبينيد از عطش چون در گداز است * چو ماهى گه به شيب و گه فراز است چو سنبل از عطش در تاب رفته * ز خشكى نرگسش در خواب رفته به پاسخ حرمله آن شوم بدبخت * كشيدش بر سر زانو كمان سخت خدنگى زان سپاه شوم سر زد * كه آتش شاه دين را بر جگر زد سرش افتاد سر را بر سر دوش * كه پيكانش بريد از گوش تا گوش فلك با اهل حق بيداد تا چند * روان مصطفى ناشاد تا چند