سيد محمد باقر برقعى

3414

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نوبهار عشق به باغ بلبل خوشخوان دوباره باز آمد * صفاى رفته ز بستان دوباره باز آمد شكوفه كرد درخت و به سبزه گل بنشست * بهار عمر به دوران دوباره باز آمد بريده بود ز من ز بىسبب خدا را شكر * كه شد ز كرده پشيمان دوباره باز آمد هزار شور فكندم به يك غزل تا آن * غزال پاى گريزان دوباره باز آمد بگفتمش چه بيايى بميرم و او هم * براى آنكه دهم جان دوباره باز آمد دوباره مردم و او بر سر جنازهء من * دريده جامه و گريان دوباره باز آمد عزا گرفت و سيه‌پوش شد به گريه فتاد * ز چشمش اشك فراوان دوباره باز آمد كتاب خاطره‌اش را به فال بگشودم * از آن خيال پريشان دوباره باز آمد بريده عشق ز سامان عاشق مسكين * چه وقت بر سر سامان دوباره باز آمد به وقت خندهء گلها شكفته شد بختم * چو بلبلم سر پيمان دوباره باز آمد « منير » غم چه خورى نوبهار عشق رسيد * به باغ بلبل خوشخوان دوباره باز آمد بىبال‌وپر ساليست كه از رنج تو شام و سحرم نيست * عمريست كه با درد تو از خود خبرم نيست يك‌چند به گلزار مرا شور و شرى بود * آن بلبلم اكنون كه دگر شور و شرم نيست گفتم نه مگر با منت اى گل نظرى بود * گفتا به شكرخنده كه ، گويا نظرم نيست كم گوى كه پرواز مكن بر سر كويم * ديگر به تمنّاى عدو بال‌وپرم نيست آن روز به بالين من آيى تو كه ديگر * روز دگرى در پى و شام دگرم نيست گويند « منير » آخر از اين درد بميرم * مىميرم و از درد و غم دل حذرم نيست ناز و نياز آخر طريق عشق و محبّت شناختيم * مجمر شديم و از تف آتش گداختيم گمنام زيستيم به عمرى و عاقبت * خود را در آستان محبّت شناختيم از ما نياز بود و از او دلبرى و ناز * چندان كه ناز كرد به لطفش نواختيم مىخواست دلبرى كند و دل برد ز ما * ما عقل و زندگى همه يكباره باختيم گفتم « منير » عمر گران چون گذشت گفت * گه سوختيم و گاه بناچار ساختيم