سيد محمد باقر برقعى

3398

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بسى نقطه بينى در اين دايره‌ست * كه هيچش عيان دست و پرگار نيست در اين عقلها غير مبهوت نه * وز اين فكرها غير افگار نيست چو ديدى سپس خيره در خود نگر * كه غير از تو شايان ديدار نيست همه هرچه ديدى ز خود بازجوى * كه هيچ از تو بيرون گل و خار نيست كه جسم تو چون عالمى ديگر است * اگرچه بدان‌قدر و مقدار نيست ز آثار اين آسمان و زمين * كدام است كاندر تو آثار نيست تو از خويش چون مست غافل چرا * خود اين غافلى رسم هشيار نيست مده خويش ارزان كه مانند تو * در اين نه صدف درّ شهوار نيست عبث نيستى پس ببين كيستى * كه غير از تو منظور انظار نيست ره مردمى جوى كاين مردمى * در اين جبّه و ريش دستار نيست همى كوركورانه تا كى رويم * خود اين آدمى گاو عصّار نيست شكرخند چو نى دارم دمادم ناله و افغان ز هر بندى * كه صد شور است در من از لب شيرين‌تر از قندى گر اى باد صبا از دور ديدى گل‌عذارم را * بگو كز انتظارت مرد جانا آرزومندى بگو جانا بيا تا اين دل صدپارهء خود را * دهيم از رشتهء وصل تو با هم باز پيوندى بگو كز هجر چندانم ضعيف و ناتوان كردى * كه پيشم هست ازاين‌پس پرّ كاهى كوه الوندى اگر گويد مرا در دلربايى نيست همتايى * بگو نبود مرا در عشقبازى نيز مانندى به يك ساعت هزاران بيستون را بركنم از جا * اگر يك‌بار بينم زان لب شيرين شكرخندى دهيد اى عاقلان بيهوده تا كى پند « منشى » را * كه در دل درنمىگيرد من ديوانه را پندى