سيد محمد باقر برقعى
3389
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
است . نمونههاى زير از شعر اوست : با دستهاى عشق صبح است و گل در آينه بيدار مىشود * خورشيد در نگاه تو ، تكرار مىشود مردى كه روى سينهء عشق تو خفته بود * با دستهاى عشق تو ، بيدار مىشود پر مىكنى پيالهء من از عصير و باز * جانم پر از عصارهء ايثار مىشود در كارش از تو ، اين همه باور ستودنيست * اينجا كه عشق ، اين همه انكار مىشود تا باد ، دست غارت عشقت گشاده باد * وقتى غمم به سينه تلنبار مىشود در بازى مداوم انگشتهاى تو * تكثير مىشود گل و ، بسيار مىشود خورشيد نيز مىشكند در نگاه تو * وقتى كه آن ستاره پديدار مىشود حس مىكنم بهار تو را ، در خزان تو * گاهى كه بوسههاى تو ، رگبار مىشود تا بار « من » گران ننشيند به دوش تو * از هرچه غير توست ، سبكبار مىشود به روز معجزه شبم به نيمه رسيد و صداى او نرسيد * حريف صحبتم امشب به گفتگو نرسيد نسيم و سيم ، عقيماند از اميد و نويد * كه آن صداى خوش ، امشب ز هيچ سو نرسيد نداى زنگ نمىخواندم به گفت و شنود * چه شد كه ديگرم آن پيك مژدهگو نرسيد ؟ به نيمهراه شكفتن ، دريغ از آن غنچه * كه گل نگشته خزان شد ، به رنگ و بو نرسيد به موج پرزدنش ، مىتپد دلم ، كز اوج * پرندهوار من امشب چرا فرونرسيد درخت وسوسه بارآورى نكرد ، مگر ؟ * كه دستهاى من امشب به سيم او نرسيد صداى جارى غمخوارىاش كه روح مرا * به آب زمزمه مىداد شستشو نرسيد دوباره مىكشدم دل به دوزخآشامى * كه آن فرشته صداى بهشت خو نرسيد بسا شبا كه به ديدار دور رفت ، دلم * پرندهوار و ، به ديدار روبهرو نرسيد چنان به خيرهسرى بست بغض راه نفس * كه گريههاى من از سينه تا گلو نرسيد دلم به سنگ هزار و يكم شكست آخر * هزار بارم اگر سنگ بر سبو نرسيد به روز معجزه ، گل داد ، نى . ولى افسوس * شب شكفتنت اى باغ آرزو ! نرسيد