سيد محمد باقر برقعى
3387
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خدمت ارتش برايم سر به سر كابوس بود * ياد آن ايّام و رنج بىشمار افتادهام راهآهن بود ديگر كار من در كوه و دشت * خود به ياد بيشه و آن آبشار افتادهام خاك خوزستان برايم توتياى چشم بود * با دلى پردرد ، ياد آن ديار افتادهام خواهر معصوم من در خاك اهواز آرميد * تا ابد در مرگ او من سوگوار افتادهام مادرم با كامران در خاك تهران خفتهاند * بر سر من خاك ، بادا ، داغدار افتادهام پاى رفتن نيست تا بوسم مزار پاكشان * واى بر من زين سبب من شرمسار افتادهام گر ز خرّمشهر جز افسانهاى باقى نماند * با تن رنجور ياد آن ديار افتادهام چونكه آبادان خرابآباد شد از جور خصم * من ز داغ خاك پاكش خاكسار افتادهام خاطراتى خوش من از زنجان زيبا داشتم * ياد پاييز و زمستان و بهار افتادهام « منبرى » گفتا وطن چشم بد از تو دور باد * من كنون ديگر ز چشم روزگار افتادهام نابرده ره عمرى گذشت و من به تحيّر فرو هنوز * نابرده ره به خوارترين راز او هنوز ساغر شكست و بادهء لذّت به خاك ريخت * نگذشته قطرهاش ، مرا از گلو هنوز دور زمانه سرخوش و بىآبرو گذشت * من پاىبست رنج و غم آبرو هنوز عمرم چنان گذشت به سختى كه مرگ را * فرصت نكردهام كه كنم آرزو هنوز عشق مرا تو پاك مدان چون نيافته است * از اشك چشم و خون دلم شستشو هنوز دردا كه پشت كرد به من دور زندگى * ناكرده من به دور مى و عشق رو هنوز دريغ از عمر چون غروب زمانى نمانده است * وز جور شام تيره امانى نمانده است بوديم يك فغان و خموش قرار مست * جز لحظهاى طنين فغانى نمانده است از ما بجز نسيم كه برگ شكوفه برد * در كوى عشق نامهرسانى نمانده است شمعيم پاك سوخته در بزم عاشقى * تا ماجرا كنيم ، زمانى نمانده است آغوش گلشنيم كه بعد از بهارها * وز ما بجز دريغ خزانى نمانده است