سيد محمد باقر برقعى
3371
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
عمر ابد ديشب صفاى روى تو را ماه هم نداشت * زيراكه ماه طرّهء پرپيچ و خم نداشت امروز هم كه پيش رخت سرزد آفتاب * گر خوبتر نبود از او پاى كم نداشت گفتى كه نور ماه و خور از عارض من است * معلوم بود مسأله ز اوّل منم نداشت يك بوسه كن كرم كه نگويند آن صنم * بسيار خوب بود و ليكن كرم نداشت غمهاى روزگار همه در دل من است * تنها غم فراق اگر بود غم نداشت خورديم ما ميى كه سكندر از آن نخورد * داريم ما به عشق تو جامى كه جم نداشت عيسى پى زلال مروّت به آسمان * گرديد و ديد چشمهء خورشيد نم نداشت در كعبه بىجمال تو ، نور صمد نبود * بتخانه نيز همچو تو زيبا صنم نداشت عمر ابد ز فيض دم صبحدم طلب * زيرا مسيح نيز دم صبحدم نداشت « مفتون » تو سعدى همدانى و تاكنون * اين خطّه چون تو شاعر شيرين قلم نداشت چشم اميد آنان كه در مقام توكّل نشستهاند * چشم اميد بر كرم دوست بستهاند منگر به چشم كم به گدايان كوى عشق * كاين قوم بر سرادق عزّت نشستهاند ما عاشقيم و سنگ ملامت نثار ماست * اين كاسه را بسى به سر ما شكستهاند ديوانهام ز سلسلهبندان زلف او * كز كاينات بند علايق گسستهاند اى دل مزن ز آه به قلب سپاه چرخ * كاينان ز راه ، تازه رسيدند و خستهاند حرف قلندرى بشنو از قلنداران * كاين طايفه ز نيك و بد دهر رستهاند آنان كه قصر سلطنتى برفراشتند * بر شاهراه خانه به دوشان نشستهاند عالم محال يك شجر آدميّت است * باقى به هر مقام كه هستند هستهاند حسنت چه آتشىست كه اين آفتاب و ماه * چونان سپند ز آتش حسن تو جستهاند آسودگى به گوشهء عزلت نشستن است * ازبسكه خلق مختلف و دستهدستهاند « مفتون » كمر ببند چو موسى به پيش خضر * چون پيروان خضر همه پىخجستهاند