سيد محمد باقر برقعى
3370
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به سير سوسن و شمشاد و ياسمن چه رود * كه باغ سوسن و شمشاد و ياسمن بر اوست فداى آن رخ زيبا شوم كه در صف حشر * اگر بخلد روم از براى خاطر اوست هلاك آن مژهء شوخ جان شكار شوم * كه هركه جان دهد از غم شهيد خنجر اوست به غير چشم سياهش نديدهام تركى * كه دل سياهتر از چشم شوخ كافر اوست فغان كه خون دلم ريخت نوخطى در عشق * كه خون خلق حلالش چو شير مادر اوست اگر كه هيچ ندارم به اين خوشم « مفتون » * كه آنچه نيست ميسّر مرا ميسّر اوست گفتگو گفت : گل چيست ؟ گفتمش : رويت ! * گفت : سنبل چه ؟ گفتمش : مويت ! گفت : از سرو ، گفتمش : قدّت * گفت : از ماه ، گفتمش : رويت ! گفت : از لاله ، گفتمش : رنگت * گفت : از نافه ، گفتمش : بويت ! گفت : سرد است ، گفتمش : مهرت * گفت : گرم است ، گفتمش : خويت ! گفت : دوزخ چه ؟ گفتمش : دل من * گفت : جنّت چه ، گفتمش : كويت ! گفت : مسجد چه ؟ گفتمش : در تو * گفت : محراب ؟ گفتم : ابرويت ! گفت : جانهاست ، گفتمش : به فدات * گفت : دلهاست ، گفتمش : سويت ! گفت : « مفتون » خستهدل كه بود ؟ * گفتمش : بندهء دعاگويت ! از ياد رفته باشد فرق است آنكه بر وى بيداد رفته باشد * يا آنكه بر در دوست از ياد رفته باشد ما كى بريم اى دوست داد تو جز بر تو * هرچند از تو بر ما بيداد رفته باشد زان ابروان خونريز داند چه رفته بر دل * هركس كه زير تيغ جلاد رفته باشد ماند به رفتن يار از پيش و من ز دنبال * صيدى كه از قفاى صيّاد رفته باشد شرط مروّت اين نيست مپسند اين دل زار * شاد آمده به كويت ناشاد رفته باشد هر ذرّهاش به عالم گردد هزار خورشيد * خاكى كه در هوايت بر باد رفته باشد رفتم به زير تيغش از شوق كاو ببيند * هركس به حجله ديدهست داماد رفته باشد ساقى ترحّمى كن مى ده مرا از اينجا * بگذار يك خرابى آباد رفته باشد ماند به طبع « مفتون » در پيش اهل معنى * طفلى كه تازه پيش استاد رفته باشد