سيد محمد باقر برقعى
3359
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
از هر طرف تجلّى دارى به ديده دل * با شك قرين نسازم علم يقين خود را در آستانت از قدر پا بر فلك گذارم * گر كه دهى به دستم تو آستين خود را با حشمت تو سلطان زيبد اگر سليمان * هديه به نزدت آرد تاج و نگين خود را بر گرد خرمن تو چون « معجزه » بگردد * بر سلطنت رسانى آن خوشهچين خود را رشتهء مهر از دورى رخسارت بىتاب و توانم من * در آتش هجرانت چون صبر توانم من من عاشق و تو معشوق من طالب و تو مطلوب * دانم كه چنينى تو دانى كه چنانم من من ذرّه و تو خورشيد من قطره و تو دريا * با نام و نشانى تو بىنام و نشانم من در عشق تو گم گشتم گمراهى اگر اين است * خواهم ز خدا تا حشر گمراه بمانم من از ما و منى رستن آنگه به تو پيوستن * جز نزد اديب عشق اين درس نخوانم من منعم چه كنى از مى اى ناصح مشفق چون * عمريست به ميخانه از درد كشانم من ياريست مرا شاهد تو غافل از او ، امّا * اندر طلبش عمريست پيوسته روانم من اى عاقل فرزانه از چون من ديوانه * خواهى چه خردمندى جز عشق ندانم من اى سرو قد زيبا بگذار به چشمم پا * چون سرو لب جويت بر ديده نشانم من تا « معجزه » را جان است با ياد تو دمساز است * بر درگه تو خود را باشد كه رسانم من