سيد محمد باقر برقعى
3353
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
سايهء معشوق چو چشم مست تو هردم ترانه بايد داشت * براى شعر سرودن بهانه بايد داشت خزان عمر گذشتهست از گذشته مگو * چو غنچههاى بهارى جوانه بايد داشت مرام من همه سامان گرفتن است به عمر * به زلف يا به دلت آشيانه بايد داشت نمىشود به زر و زور آدمى مشهور * كه خويش را به اثر جاودانه بايد داشت خيال عشق نداريم از تهيدستى * براى دام تو اى مرغ ، دانه بايد داشت نمىتوان همه در بزم بود همچون شمع * به زير سايهء معشوق خانه بايد داشت مگوى سر به كدام آستانه بايد سود * كه قرب و منزلتى در زمانه بايد داشت نه هركسى سخنى ساز كرد ، شد مسعود * كه همچو من سخن شاعرانه بايد داشت ز شعر هست مرا يادگار در عالم * مثال شمع « معالى » زبانه بايد داشت ذوق سليم گفتى كه ناى نالهء ياران شوم ، شدم * اشك نگاه چشم خماران شوم ، شدم گفتى كه آه زمزمهام چون شود بلند * در باغ نغمهخوان هزاران شوم ، شدم گفتى كه تا به خاطر ذوق سليم تو * در انجمن ز پايهگذاران شوم ، شدم گفتى ز بزم ساقى مى تا به صبحدم * يك شب فروغ بادهگساران شوم ، شدم گفتى به شاخ و برگ درختان خانهات * مهتاب نقرهفام بهاران شوم ، شدم گفتى چو مرغ خستهء بشكسته بالوپر * صيد جنون دشت شكاران شوم ، شدم گفتى به گاه فتنهء ز شرم آبرويشان * خوناب اشك لالهعذاران شوم ، شدم گفتى در اين مسير « معالى » به سير دوست * فانوس سايهگير سواران شوم ، شدم