سيد محمد باقر برقعى

3352

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

لبخند شكرزاد قيامت قامتى دارد قد همقد شمشادش * فروغ روشنى مىتابد از چشمان غم‌شادش نگاه نافذش دل مىبرد از عاشق مسكين * ز چشم‌انداز اشكم مىتوانى ديد فريادش گذشت ايّام عمر نوجوانى ، حيف ، امّا من * هنوز از خاطر بگذشته شيرين مىكنم يادش تحمّل چون كنم ازبس‌كه هر شب خون دل خوردم * به تنگ آورده ما را عشق و ناز و قهر و بيدادش گشاده‌روى زيبايش اگر خواهى تماشا كن * جهانى را نمىبخشم به لبخند شكرزادش چنان ديوانهء مهرم كند افسانهء شيرين * كه از يادم برون هرگز نخواهد رفت فرهادش گرفتارى نباشد همچو من در دام گيسويش * اسير عشق مىداند كه كرد از بند آزادش به مكتب‌خانهء دل شد كه مشق عشق بنويسد * به استادى رسيد امروز با تشويق استادش قدش تا دست پرورد قيامت‌خانهء ناز است * نمىپايد به زير سايهء گل ، سرو آزادش « معالى » سيل اشكم مىتواند برد از دامن * ولى ويرانهء من كو و منزلگاه آبادش بعد از فراق ازبس‌كه جام باده زدم در هواى هو * ما را به دوش خود بكشانند چون سبو با گيسوان پرشكن از پيچ‌وتاب خود * بستم ز چشم غير رخ از تارتار مو بالم ز شوق بال پريدن چو باز شد * افتادم از نشانهء شصتى به دست او زان شعله آتشى كه نشاندى به جان من * بودم هزار مرتبه با دل به گفتگو بعد از گذشت مهلت عمرى پس از فراق * ديدم نمانده از گل روى تو رنگ و بو گشتم براى گمشدهء خود به هر طرف * در كوى پير ميكده هر شب به جست‌وجو ديدم به خون ديده به خلوت‌سراى دوست * او را شبى به گوشهء ميخانه در وضو هر شب ز جام مى به تولّاى عاشقى * جان را به جام باده كه مىكرد شست‌وشو سيلى ز سد بسته « معالى » نگاه دار * تا ز آبرود ديده نگه نگه‌دارى آبرو رباعى مرغ دلم از غم تو سرگردان است * بازآى كه بىتو ديده خون‌افشان است مگذار كه قطره اشكم از ديده چكد * در خانهء مور شبنمى طوفان است