سيد محمد باقر برقعى

3351

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آتشدان غم نه فريادم كند تأثير و نه پژواك شيون هم * از اين بيهوده ناليدن به تنگ آمد دل من هم ز بس آواى جغد از هر طرف پيچيد در عالم * به خاموشى نشست از داغ بلبل ، باغ و گلشن هم ز سيلاب غمت هرگز دلا آسوده ننشينم * بيا اشكى چكان از ناوك مژگان به دامن هم شب از دلتنگى و غم دست و پا گم كردى و آخر * چراغ خويش را پيدا نكردى روز روشن هم شدم مشتى غبار زير پاى دوستى ، امّا * نيفشاندى كف خاك مرا در چشم دشمن هم چنان گرم سخن بودم كه در بزم فرح‌رويان * ميان صحبت گل ده‌زبان آورد سوسن هم اگر آبى نباشد دسترس از بهر خاموشى * سرشكى مىتوانم زد به آتشدان گلخن هم ز خامى مىتوان عاقل نمودن طفل كودن را * به آتش نرم كردن مىشود در كوره آهن هم به خودسوزى شبى را بگذرانم ، وقت طى گردد * چراغ خانه خاموش است و پيدا نيست روغن هم اگر بندند از هر سو « معالى » روشنايى را * فروغ آفتاب ما برون تابد ز روزن هم شعار ما مشكل ما در سفر نى بعد منزل بوده است * وقت ما مصروف پيدا كردن دل بوده است كشتى ما بود در گرداب طوفانى اسير * موج دريا نيز دامنگير ساحل بوده است ساقى دردىكشان در بزم رندان سالها * مىفروش كوى مىخواران عاقل بوده است در شكار ما « معالى » دوستى عشق و صفاست * سرو ما در كوچهء دل پاى در گل بوده است