سيد محمد باقر برقعى

3350

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جلوهء آيينه تا نقش خط از آينه رخسار كشيديم * سرمشق هلالى به شب تار كشيديم برهم زده شد صورت شيرازهء دفتر * يك‌چند كه دست از سر اين كار كشيديم خون دل ما بود كه آويخت به مژگان * هر قطره كه بر ناوك خونبار كشيديم دست قلم از همّتم آغشته به خون شد * تا در طلب گل ستم خار كشيديم اندوختهء ما همه از فيض بيفزود * دست طمع از درهم و دينار كشيديم در روز قيامت به حساب كه نويسند ؟ * شب آنچه كه از ديدهء بيدار كشيديم شهد از لب شيرين تو چون قند گرفتيم * هم تلخى زهر از دهن مار كشيديم از همرهى عشق رسيديم به مقصود * با همّت دل عكس رخ يار كشيديم ميل طلبم بود فروغ رخ معشوق * كز برق نگه حسرت ديدار كشيديم با صيقلى صبر ، غم از سينه زدوديم * تا زنگ غبار از دل زنگار كشيديم سرگشته در اين دايره مانديم و ليكن * چون نقطه سر از دامن پرگار كشيديم تا روزنه‌اى باز شد از عشق « معالى » * ناز نگه يار دل‌آزار كشيديم نواى الفت به وقت ناله از دستم صدايى برنمىآيد * نواى الفت از درد آشنايى برنمىآيد مگر تسكين دهم با هاىهاى گريه دردم را * كه داروى علاجم از دوايى برنمىآيد بگو با دست من دستى شود همره به گردابى * كه توفان بلا را ناخدايى برنمىآيد ز صافى اندرون خويشتن را آفتابى كن * كه از دل تيرگان ، هرگز صفايى برنمىآيد دلم در سينه از مهر تو با خود آشتى دارد * كه قهر از همچو من بىدست‌وپايى برنمىآيد مزن بر ديده رنگ فتنه ، با اهل صفا بنشين * كه از صاحبدلان بوى ريايى برنمىآيد چو ما در بذل و بخشيدن دل خود را غنىتر كن * كه اين خصلت ز دست هر گدايى برنمىآيد نمودم بارها در عين نقصان دست و دلبازى * چنين كار اى دل از هر بينوايى برنمىآيد به پايت سالها كردم وفا ، امّا ندانستم * وفا كردن به عهد از بىوفايى برنمىآيد مران از خويشتن ما را كه با درد تو نزديكم * صبورى بىتو از هر مبتلايى برنمىآيد چو در سير زمان گشتى بسان ما حقيقت‌بين * دگر از مدّعى چون و چرايى برنمىآيد « معالى » در ميان دوستان خود درستى كن * ز دستت گرچه مىدانم خطايى برنمىآيد