سيد محمد باقر برقعى
3348
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
با زلف تو در شبان ديجورى * گر دست توان زدن به دستورى باشد كه حكايت كنم از دورى * وز روز سياه خويش و مهجورى وان چهره چنان كه بر سمن سورى * وين سينه چنان كه پرشرر كانون * * زان طرّه و طيب آن به خوشبويى * مزكوم شدهست نرگست گويى و آنگاه به كرپزى و جادويى * با چرخ بود به همترازويى در خيرهكشى و آتشينخويى * بيمار كه ديده آبخوردش خون بوى دوست ماه نو از طرف بام ، تافت چو ابروى دوست * وز پى ماه تمام ، چشم من و روى دوست هستى جاويد چيست ؟ مستى دائم كدام ؟ * نقطهء موهوم يار ، نرگس جادوى دوست تشنهء ديدار را گر بگدازد جگر * غبطهء دريا بود ، قطرهاى از جوى دوست قوّت زانوى من ، چيست به راه طلب * فاصلهء هر دو گام ، ياد سر كوى دوست همرهى خضر نيست لازمهء راه عشق * مىكشدم هر طرف ، دوست بود بوى دوست گر به خداوندى است ، عزّت ابناى دهر * من شدم از جان و دل ، بندهء هندوى دوست روز قيامت مرا ، عذر گنه خواستهست * گر بخرام آورند ، قامت دلجوى دوست