سيد محمد باقر برقعى
3346
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در هواى كوى تو با رخت نشناخت دل در روزگارى مهر و مه را * زلف بگشودى ، جهان شب شد ، دلم گم كرده ره را مدتى شد تا دل من پاى در دامن كشيده * دسترس تا ديد در كويت نباشد مهر و مه را با رقيبان مهر ورزيدى ، دلم در سينه خون شد * خون ز راه ديده بيرون شد ، فراتر نه كله را با رخ و زلفت ز سودايى كه دل را بود در سر * باز نشناسد كنون از يكدگر درّ و شبه را در هواى كويت ، آن يك ، بر سر دار فنا شد * با خيال رويت ، اين يك ، كرد خلوت قعر چه را عقل ، سرمستت شود گر بر گنهكاران ببخشى * عشق ، دستت را بسوزد گر بسوزى بىگنه را دور دل را پيرى و عشق و فراق و غم گرفته * زين خرابه گو بگردان شاه من راه سپه را من كه دل صد چاك شد در سينهام از دست ديده * كى توانم بست از روى نكو ، راه نگه را ؟ از لباس سفلگان باشد كه مردى بر سر آرد * كو چنان چشمى كه بشناسد گدا از پادشه را ؟ « مظهر » از دنيا چه جويى ؟ كان شكارافكن كه دانى * بهر صيد ديو و دد ، گسترده دارد دامگه را گل بىخار اين باغ بوالعجب اثر نوبهار كيست ؟ * اين گلشن طرب ، ثمر شاخسار كيست ؟ از يك نظر چو مهر به دل جا گرفت و رفت * اين ماهپاره روشنى روزگار كيست ؟ گفتم دلا غريبى و كورى شنيدهاى * نشناختم كه اين گل بىخار و يار كيست ؟ يار منى ، نگار منى ، بسكه دلكشى * گفتم كه يار كيست ؟ خدايا نگار كيست ؟